#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_272
چشماش دودو میزد،بابهت نگاهم کرد باکلافگی دستی لای موهام کشیدم و پشت بهش کردم کنترل حرفام دست خودم نبود.واقعا نبود
نمیدونم منظور این حرف دوپهلوم رو گرفت یانه حرکت کردم سمت دراتاقش.بین راه نگاهی به ساعت مچیم انداختم و رو به حوا بدون
اینکه نگاهش کنم گفتم:
_هنوز تا اومدن خونوادت خیلی مونده لباست رو بپوش و بیابیرون یه چایی بده به من
دیگه منتظر جوابش نموندم و دراتاق رو بازکردم و خارج شدم یکدفعه فریاد زد:
_خیلی پررویی
ومتعاقب اون صدای برخورد لگدش با دراتاق اومد خنده ای کردم و ازپشت در مثل خودش داد زدم:
_البته باحوله خیلی خوشگلتریا
*
~~~ازنگاه حوا~~~
با حرص وارد اشپزخونه شدم و حرکت کردم سمت چایی ساز و زدمش به برق.زیرلب غر زدم:
_پسره ی پرروی دخترباز.
در یخچال رو باز کردم و سرم رو بردم داخل.یادم رفت برای چی در یخچال رو باز کردم!ولی سرمای درون یخچال باعث شد تا کمی از
التهاب درونم کمتر شه تا خواستم در رو ببندم نگاهم به بسته های قرص گوشه یخچال افتاد.با دیدن قرصی که بین بسته بود چشام برقی
زد.به سرعت دوتا فنجون برداشتم و توش چای ریختم.چهارتا از قرصای مورد نظرم روهم برداشتم و انداختم تو یکی از فنجونا.خب بذار
ُرند شه دیگه!یکی دیگه هم از تو بسته برداشتم و انداختم توش که شد پنج تا!یوقت نمیره!رو فنجون مورد نظرم علامت کوچیکی زدن و با
لبخندی مرموز سینی به دست وارد پذیرایی شدم.من حال تورو نگیرم که امشب خوابم نمیبره!ازاد با دیدن من لبخندی که رو لباش بود
پررنگ تر شد و گفت:
_بابا راضی به زحمت نبودما.
برای اینکه نقشم خوب پیش بره لبخندی بهش زدم که از تعجب چشماش گنده شد چای رو تعارف زدم و گفتم:
_چه زحمتی.
دقیقا همون رو برداشت،با لبخندی که سعی در کنترلش داشتم رفتم و روبه روش نشستم.مشکوک بهم زل زده بود.دستام رو توهم قلاب
کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com