#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_269
_چون چند روز پیش حوا........
بعد ادامه جملش رو خورد و نگران بهم زل زد.دیگه واقعا داشتم نگران میشدم.با نگرانی گفتم:
_خب؟ادامش؟
با استرس انگشتای دستش رو شکوند و گفت:
_قول میدی بین خودمون بمونه و به کسی بروز ندی که از این قضیه مطلع هستی؟
از این همه صغری و کبری چیدنش دیگه داشتم عصبی میشدم.با استرس گوشه لبم رو جوییدم و گفتم:
_اره لطفا حرفت رو بزن._حوا چند روز پیش خودکشی کرده بود.
شوکه نگاش کردم این الان چی گفت؟حوا؟حوای من خودکشی کرده بود؟ قلبم لرزید...چه واژه قشنگیه "حوای من"با صدای خشداری
گفتم:
_داری شوخی میکنی؟اصلا شوخی قشنگی نیست باران.
لبش رو گزید و گفت:
_نمیدونم دلیل اون کار احمقانش چی بود اما بخاطر این موضوع چند روزیه که افسردگی گرفته و دلیل نیومدنش هم امشب همین قضیس.
احساس میکردم قلبم از جاش کنده شده زمزمه کردم:
_من باید برم ببینمش.
با تعجب گفت:
_الان؟
عصبی دستی لای موهام کشیدم انگار دیگه عقلم بهم فرمان نمیداد فقط قلبم بود که میگفت به ندای درونش گوش بدم و پرواز کنم سمت
حوا!
_اره باران میتونی مراقب اوضاع باشی تا من برم و زودی بیام؟
با استرس گفت:
_باشه برو،ولی زود بیا باشه؟
درحالی که با عجله از تراس خارج میشدم گفتم:
_باشه.
romangram.com | @romangram_com