#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_268
اومد و کنارم ایستاد.بازوهاش رو توبغلش گرفت و گفت:_چرا کلافه ای؟
درحالی که سعی میکردم نهایت خونسردی تو صدا و حرکاتم باشه گفتم:
_کلافه نیستم که چرا کلافه باشم؟
خنده ی ارومی کرد و از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_کلافه ای و دلیل کلافه بودنتم نبودن طرفه درسته؟
با تعجب کامل چرخیدم سمتش و گفتم:
_طرف کیه؟
با موشکافی نگام کرد و گفت:
_نپیچون من رو میدونم که از نبود حوا تو مهمونی امشب کلافه ای!
با کلافگی دستی لابه لای موهام کشیدم و گفتم:
_به فرض هم که درست حدس زده باشی،چطور مگه؟
لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:
_اومدم دلیل نیومدن طرف رو توجیح کنم تا یه موقع دچار سوتفاهم نشی!
با این حرفش انگار داغ دلم تازه شد پوزخندی زدم و گفتم:
_چه دلیلی میتونه داشته باش جز اینکه دلش نخواست که بیاد؟چه دلیلی جز اینکه اصلا مایل نیست که من رو ببینه؟مدتی که من زندان
بودم فقط یبار اومد دیدنم،میفهمی؟یبار فقط.
باران با اخم و لحنی متعجب گفت:
_استپ استپ لطفا یه طرفه به قاضی نرو اول از همه باید بگم که پدر حوا اجازه نمیداد تا به دیدنت بیاد،دلیلش رو هم نمیدونم،اون یباری
که اومد دیدنت دور از چشم پدرش اومد،دوما من اگه دارم چیزی رو برات توضیح میدم فقط بخاطر اینه که فکر منفی دربارش نکنی..یعنی چی که پدرش نمیذاشت؟یعنی اشتباه فکر میکردم؟پس تو این مدت تو فکرم بود.ناخواسته لبخند محوی رو لبام شکل گرفت.نفس
عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخندم رو کنترل کنم تا بزرگ تر نشه.لبام رو با زبونم تر کردم و گفتم:
_خب دلیل نیومدنش به اینجا چی بود؟باور کنم که کسالت داره؟
*
انگار برای گفتن حرفی که میخواست بزنه شک داشت بعد از چند لحظه مکث گفت:
romangram.com | @romangram_com