#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_267

_پس حواجان کجا هستن؟
حس کردم رنگ مامانش پرید نگاهی به اقای ازاد کردم که با اوردن اسم حوا اخم عمیقی رو چهرش نشسته بود مامانش بامن من گفت:
_حقیقتش رعنا جان حوا یکم کسالت داشت واس همین متاسفانه نتونست خدمتتون برسه .یعنی چی که کسالت داشت؟اون حق نداشت که نیاد.باید میومد ازاین حرفم خندم گرفت.همه ذوق وشوقم کورشده بود.نگاهم به تلویزیون
بوداما اصلا متوجه نبودم چه برنامه ای رو داره نشون میده باصدای اقای ازاد سرمو به طرفش چرخوندم:
_ازاد جان
بالبخندی زوری گفتم:
_جانم؟
کمی خودش رو روی مبل جابه جا کرد و گفت:
_بابت قضیه ای که پیش اومده بود واقعا متاسفم،همه ما یجورایی گناهکار بودنت رو باور کرده بودیم اما تنها کسی که تا اخرین لحظه
پای حرفش بود که تو بی گناهی حوا بود.
با شنیدن جمله اخرش قلبم تو سینه فشرده شد چه فایده که اونقدر براش مهم نبودم که الان بیاد پیشم؟ناخواسته پوزخندی رو لبام شکل
بست...
*
با شنیدن اسمم توسط پدر حوا با حواس پرتی بهش نگاه کردم:
_خداروشکر میکنم که خدا جای حق نشسته و بیگناهیت ثابت شد.
زمزمه کردم:
_اره.
حوصله جمع رو نداشتم با معذرت خواهی کوتاهی حرکت کردم سمت بالکن.لب تراس ایستادم و به سیاهی شب زل زدم دلم گرفته بود از
دختری که ادعا میکرد نگرانمه امافقط یبار تو سخت ترین دوران زندگیم اومده بود دیدنم،از دختری که حتی الان به دیدنم نیومد!
با صدای در تراس به سمت در برگشتم که متوجه باران شدم.
_مزاحم شدم؟
با لحن متعجبی گفتم:
_نه مراحمی.

romangram.com | @romangram_com