#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_266

با احساس نوازش صورتم چشمام رو باز کردم.نگاهموتونگاه مهربون مامان رعنا گره خورد.بادیدنم اشک توچشماش جمع شدو گفت:
_ازادم هنوز باورم نمیشه که همه ی اون قضایا تموم و ختم به خیرشده.
توجام نیم خیزشدم و دستی به صورتم کشیدم باصدای خشداری گفتم:
_رعنا خانومی چرا گریه میکنی حالا؟
لبخندلرزونی زدو گفت:
_پاشو حاضرشو
باتعجب گفتم:
_چرا؟
لبخندش پررنگ ترشدو گفت:
_میخوام خانواده ی اقای ازاد رو بخاطر زحماتشون تواین مدت برای شام دعوت کنم
تاخواستم لب بازکنم و مخالفت کنم و بگم حوصله ی این مراسمارو ندارم چهره ی حوا جلوی چشمام نقش بست.لبخند کنترل شده ای زدم
و گفتم:
_باشه.
باهمون لبخند ازاتاق خارج شد.دستی لابه لای موهام کشیدم.چهره ی حوا ازجلوی چشمام کنارنمیرفت.خوشحال بودم ازاینکه بعد از مدتها
قراره ببینمش راه حموم رو در پیش گرفتم گوشیم روبرداشتم وازاتاق خارج شدم.کمترازنیم ساعت دیگه میرسیدن.خدمه ها درحال چیدن
میزشام بودن.مامان بادیدنم لبخندی زد و گفت:_پسرخوشتیپ من.
چشمکی زدمو گفتم:
_به مامانم رفتم دیگه
تاخواست چیزی بگه صدای زنگ در ورودی بلند شد قلبم به سرعت میتپید.ازحالاتم متعجب بودم دقیقا حس پسرای 17،1۸ساله رو
داشتم یکی ازخدمه ها درو بازکرد.همون موقع باباهم ازاتاقش خارج شدو به همراه مامان سمت در ورودی برای استقبالشون سرفه ای
کردم و باکشیدن نفسی عمیق حرکت کردم سمتشون اول ازهمه اقای ازاد وارد شد.با احترام باهاش احوالپرسی کردم.بعد نوشین
خانوم(مادر حوا.)بعد هیرادو بعدش باران.منتظر به در زل زدم.اما کس دیگه ای پشتشون نبود.به دربسته خیره بودم.یعنی نیومد اون که
بودنش ازهمه ی اینا واحب تربود؟به همین راحتی؟لبخند مصنوعی رولبام نشوندم و حرکت کردم سمت پذیرایی مامان حرف دلموزد:

romangram.com | @romangram_com