#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_265

مانی که اینجوری بهش خیانت شده!باید با بابا صحبت میکردم تا هرجوری شده بیارتش بیرون.میدونستم بابا این قدرت رو داره.
میخواست برای منم همین کار رو کنه و بی گناهیم رو یجوری ثابت کنه اما من گفتم کاری نکنه و بذاره روند قانونی پرونده طی شه.در
حموم رو باز کردم و از حموم خارج شدم خسته بودم دلم میخواست یه دل سیر بخوابم.تو این مدت مامان نذاشته بود که فامیلا چیزی
بفهمن.بابت این قضیه خیلی خوشحال بودم،از اینکه هی مجبور نیستم جواب سوالای تکراری رو بدم.گوشیم زنگ خورد.نگاهی به
اسکرین گوشی انداختم...مها بود!!نفسم رورشتاب دادم بیرون.
_الو؟
با صدای دلخوری گفت:
_سلام ازاد.
با کلاه حولم مشغول خشک کردن موهام شدمتو همون حال گفتم:_سلام مها جان خوبی؟عمو خوبه؟
با حرص گفت:
_ازاد خسته شدم از چشم انتظاری خسته شدم از اینکه هی باید بهش جواب پس بدم که تو کجایی،ازاد چرا تمومش نمیکنی؟چرا نمیای
اینجا؟مگه قول نداده بودی؟مگه باهم قرار نذاشته بودیم؟چرا هیچ خبری ازم نمیگیری؟
کلافه نشستم رو تخت.زمزمه کردم:
_مها تمومش کن لطفا تموم کن.
بالحن پرحرص و امیخته به بغضی گفت:
_اگه بخوایم هم تموم نمیشه این رو یادت باشه!
بوق ممتد گوشی نشونه از قهر کردن و ناراحت شدنش بود.دستی لابه لای موهای نمدارم کشیدم.قلبم تو سینه بی تابی میکرد.دلم براییکی تنگ شده بود.
حوا!
دیگه مطمئن بودم که وجودم براش مهمه.احساس عجیبی داشتم این حسای مختلف چیه؟
من....یعنی من.....
من بهش علاقه دارم؟از گفتن این جمله قلبم لرزید...زمزمه کردم:
_اگه بهت علاقه مند هم باشم مانع هایی که بین منو توئه خیلی زیاده اما هیچی جلودار من نیست حوا منتظرم باش!
*

romangram.com | @romangram_com