#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_263
بیرون و کنارم نشست .زمزمه کردم:
_سلام.
_سلام خوبی؟
نگاهم رو به مچ دستم دوختم که باندپیچی شده بود.اهی کشیدم و گفتم:
_بدنیستم.
_قاتل اومدو اعتراف کرد.
سرم رو بلند کردم و منتظر بهش زل زدم زمزمه کردم:
_کی بود؟
_اگه بگم باورت نمیشه حوا،خودمم هنوز تو بهتم.
کمی خودم رو کشیدم جلوتر.میدونستم قاتل هرکیه اشناس چون باعث شده بود تا این حد باران بهم بریزه! با زبونش لباش رو تر کرد و
گفت:
_مانی!
نفسم تو سینه حبس شد با بهت گفتم:
_کی؟
دستی لابه لای موهاش کشید و گفت:
_مانی نامزد خودش رو به قتل رسونده.
با ناباوری گفتم:
_باورم نمیشه!
پوزخندی زد و گفت:
_حالا قسمت جالب تر قضیه اینجاست که هانی به ازاد علاقه مند بوده و سعی کرده باهاش رابطه برقرار کنه مانی با فهمیدن این
موضوع انگیزه قتل به هانی رو پیدا میکنه!
حالم یجوری شد دوست داشتم برم هانی رو از تو قبر بکشم بیرون و خودم بکشمش!!
_حالا چی میشه؟
romangram.com | @romangram_com