#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_262
_نه دیگه قسمت قشنگ قضیه اینجاست.
با کنجکاوی زمزمه کردم:
_کجا؟
_یه تیکه شیشه کوچیک زیر تخت هانی پیدا شده که مشخصه برای روز حادثس اما جالب اینجا که اثر انگشت ازاد رو اون تیکه شیشه
نبود در واقع اثر انگشت یه فرد دیگست.
زمزمه کردم:
_یعنی ازاد قاتل نیست؟
با خوشحالی گفت:
_اره حالا مسئول پرونده میخواد با مانی صحبت کنه تا بپرسه هانی با کسی خصومتی چیزی نداشته تا بخواد انگیزه همچین کاری رو
داشته باشه.
زمزمه مانند گفتم:
_که اینطور.
_اره دیگه حالا در به در دنبال قاتل اصلین،خب دیگه من برم خدافظ عزیزم بازم بهت سر میزنم.
با حواس پرتی به رویا نگاه کردم و زمزمه کردم:
_خداحافظ.
بعد ازرفتن رویا زمزمه کردم:_بدقول نبودی اما بدجور خوردم کردی عماد.
مچ دو دستم به شدت میسوخت به ارومی چشمام رو بستم و به این فکر کردم چرا بابا نیومد دیدنم؟متنفرم از این نفس کشیدنای مسخره که
اسم زندگی رو یدک میکشه.
*
نمیدونم چقدر و چند روز از اون قضیه گذشته.هرچقدر تو این چند روز رویا سعی کرد بود از زیر زبونم حرف بکشه که برای چی اون
کار احمقانه رو انجام دادم ولی موفق نشد و یه کلمه هم حرف نزدم!نمیخوام کسی از اون ماجرا مطلع بشه.از ازاد هم هیچ خبری
نداشتم،فقط میدونستم که یجورایی بی گناهیش داره اثبات میشه.صدای باران رو شنیدم که داشت از مامان سراغم رو میگرفت که تو اتاقم
هستم یا نه.بعد از چند دقیقه تقه ای به در خورد و متعاقب اون باران وارد شد.خیلی بهم ریخته و پریشون بود.نفسش رو پرشتاب داد
romangram.com | @romangram_com