#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_261

_اما الان چرا باید همچین کاری کنی؟کاری رو که تو بدترین شرایط زندگیت نکردی؟هوم؟برام توضیح بده.
*
با صدای خفه ای نالیدم;
_رویا لطفا تنهام بذار.
با تعجب نگاهم کردچشمام رو محکم فشار دادم و گفتم:
_ازم نخواه که بهت چیزی بگم فقط برو.
نفسش رو پرشتاب داد بیرون و گفت:
_باشه الان نگو،اما بذار قبل رفتنم یه خبری رو بهت بدم.چشام رو باز نکردم اما منتظر بودم تا حرفش رو بزنه.
_حرفی که میخوام بزنم در مورد ازا ِد.
با شنیدن اسم ازاد ناخوداگاه چشام باز شد.
_وکیلش درخواست تجدید نظر داده،پرونده مفتوحس،دوباره دستور مطالعه و بازرسی پرونده رو قاضی پرونده داده.
زمزمه کردم:
_چرا؟
احساس میکردم ریتم قلب یخ زدم تندتر شده.شونه ای بالا انداخت و گفت:
_همونجوری که پزشکی قانونی گفته کسی که هانی رو به قتل رسونده عصبی بوده و تعادلی رو اعصابش نداشته چون با یچیز شیشه
مانند چند بار کوبیده به سرش و باعث مرگش شده.
_خب؟
_خب اینکه قاتل بدون فکر قبلی هانی رو کشته اونم ناشیانه چون مشخصه بعداز یه درگیری هانی به قتل رسیده یعنی قاتل و مقتول باهم
درگیر شدن درنتیجه هانی به قتل رسیده،اگه قاتل نقشه ی قبلی داشت باید کامل تر و یجورایی بدون اینکه از خودش ردپایی بذاره میرفت
پیش مقتول.
با کلافگی گفتم:
_خب همه این حالات رو که ازاد داشته هم عصبی بوده هم بدون نقشه قبلی رفته.
لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com