#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_260

باز کردم.نگاهم به سقف سفید افتاد.نور لامپ مستقیم افتاد تو چشمام...به ارومی گردنم رو چرخوندم ...هیراد و یه دکتر کنار تختم
بودن.هیراد با دیدن چشمای بازم با نگرانی گفت:
_به هوش اومدی؟
ناله دیگه از گلوم خارج شد با صدای خشداری نالیدم:
_اب.
_در حد تر کردن لباش با دستمال دور لباش رو تر کن پسرم.
هیراد چشمی به دکتر گفت و بعد از دو دقیقه برگشت و دستور دکتر رو اجرا کرد.درسته سیرابم نکرد اما از هیچی بهتر بود.به محض
بیرون رفتن دکتر مامان و باران و رویا و عسل وارد شدن.با دیدن چشمای به اشک نشسته مامان قلبم شروع به سوزش کرد.اول از همه
صدای باران بلندشد:
_این چه کاری بودکه کردی دختره ی احمق؟هان؟
بغض تو صداش نذاشت تا دیگه بتونه جملش رو ادامه بده.عسل پشت باران رو مالید و گفت:
_الان جای این حرفا نیست بارانی بعدا دوتایی به حسابش میرسیم.
نگاهم رو به سمت رویا کشوندم با نگاه عجیبی بهم زل زده بود.انگار میخواست دلیل این کار احمقانم رو از تو چشمام بخونه!لب زد:
_من به تو چی بگم؟
چشمام رو بستم تا اشک جمع شده تو چشام رو نبینه صدای اروم رویا رو شنیدم:
_الان جای ملامت کردنش نیست،میشه من رو با حوا تنها بذارین؟
صدای دور شدن قدماشون رو شنیدم.
_به من نگاه کن حوا.
به ارومی چشمام رو باز کردم صندلی ای اورد و کنارم نشست.دستش رو بلند کرد و شروع کرد به نوازش موهای روی پیشونیم.بغضم
شدیدتر شد.با صدای ارومی گفت:
_یادمه 4سال پیش وقتی اوردنت پیش من خیلی بیشتراز الانت داغون بودی خیلی بیشتر از الان حوا ولی هیچوقت چنین کار احمقانه ای
نکردی.
بی روح بهش زل زدم لبش رو با زبونش تر کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com