#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_258

با بهت و وحشت بهش خیره شدم عجیب از این لحن محکمش میترسیدم!تا اومدم حرفش رو حلاجی کنم لبای داغش نشست رو لبام.....
*یدفعه عصبی کنار کشید دستاش رو روی چشماش فشار داد و گفت:
_از اینجا برو.
با ترس نگاهش کردم چشماش رو باز کرد،وقتی دید هنوز بهت زده پخش تختم عصبی غرید:
_تا کاری دستت ندادم برو از اینجا حوا.
سریع به خودم اومدم مانتوم رو با عجله پوشیدم.از تخت اومدم پایین.از بس عجله داشتم یدفعه سکندری خوردم و نزدیک بود بیفتم که
بازوم رو گرفت و تعادلم رو حفظ کرد.اونقدر حرارت بدنش زیاد بود که وقتی بازوم رو گرفت از روی مانتوهم میشد حس کرد!چهرش
قرمز شده بود زمزمه کرد:
_میگم برسوننت.
بازوم رو ول کرد و حرکت کرد سمت نقاشی چشام. روبه روش وایساد و بهش زل زد.تازه انگار شوک کاری که کرده بودم بهم وارد
شده بود!قطره های اشکم تند تند رو صورتم سر میخوردن با قدمایی لرزون از اون خونه کذایی زدم بیرون احساس میکردم کل هیکلم
نجس شده.مردی نزدیکم شد و در ماشینی رو برام باز کرد.اونقدر احساس ضعف و ناتوانی میکردم که بدون مخالفت سوار شدم.سرم رو
به شیشه سرد ماشین تکیه دادم دستام به شدت میلرزید.احساس میکردم فشارم افتاده با صدای مرد به سختی لای چشام رو باز کردم و ازماشین پیاده شدم.پاهام رو به زور حرکت دادم طرف خونه.از تاریکی هوا میشد میفهمید که شب شده و خیلی وقته بیرونم!دستام یخ بسته
بود و برعکس کل وجودم تو تب داشت میسوخت و اتیش میگرفت.چشام رو به سختی باز نگهداشتم و زنگ خونه رو فشردم.
_کیه؟
با صدای تحلیل رفته ای گفتم:
_منم.
_اوا مادر تویی کلیدت رو باز جا گذاشتی؟بیا تو.
به ارومی وارد خونه شدم با وارد شدنم مامان جلوم ظاهر شد.در حالی که اخمی رو صورتش جا خوش کرده بود گفت:
_کحا بودی تا این وقت شب؟
نگاهم رو چرخوندم سمت ساعت با دیدن عقربه ها که ساعت ۸شب رو نشون میدادن ابروهام پرید بالا.در حالی که به سختی سعی
میکردم تعادلم رو حفظ کنم تا نیفتم گفتم:
_بیرون بودم سرما خوردم میرم دوش بگیرم.

romangram.com | @romangram_com