#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_257
_نه دیگه نیازی نیست بکشیش اما دنبالش باش.
_چشم اقا.
بدون گفتن حرف اضافه دیگه ای گوشی رو قطع کرد.به ارومی چشمام رو باز کردم.برای بار سوم اون اهنگ لعنتی رو پلی کرد.با
قدمایی کوتاه و سنگین حرکت کرد سمتم.تمام سعیم رو میکردم تا نلرزم.*
رسید بهم...دستش رو گذاشت رو شونم ...لرزی به تنم افتاد.زمزمه کرد:
_فقط یه معاشقه کوتاه در حد چشیدن طعم لبات ولی اگه همراهی نکنی تضمین نمیکنم که به یه معاشقه کوتاه بسنده کنم!
با ترس سرم رو به نشونه تائید تکون دادم لبخندی زد و خوبه ای گفت با یه حرکت دست انداخت زیر زانوهام و کشیدتم تو بغلش.از
ترس و استرس جیغ خفیفی کشیدم و ناخواسته خواستم خودم رو از بغلش بکشم بیرون که با صدای نسبتا خشنی گفت:
_حرفم که فراموشت نشده؟میخوای بیشتر از یه معاشقه طول بکشه؟
با عجز چشمام رو بستم تا اشک حلقه بسته تو چشام رو نبینه.ناچارا دستم رو دور گردنش حلقه کردم.از پله هایی که گوشه خونه قرار
داشت رفت بالا و در تنهاترین اتاق طبقه دوم رو باز کرد.با دیدن اتاق لرز بدی به جونم افتاد.کل دیوارای اتاق پر بود از عکسای دو
نفرمون!دکور اتاق برخلاف پذیرایی رنگ روشن بوددیگه خبری از بوی نم نبود.بلکه رایحه خوش مریم و رز خشک شده تو اتاق پخش
بود.مسخ شده داشتم اتاق رو نگاه میکردم.متوجه نگاه خیرش به خودم شدم.به ارومی من رو گذاشت رو تخت سلطنتی که گوشه اتاق قرار
داشت.خودش هم با فاصله کمی کنارم نشست و گفت:
_روبه روتو دیدی؟
سرم رو به همون سمت برگردوندم که دهنم باز موند.یه عکس خیلی بزرگ از چشمای من بود.مسخ شده به عکس خیره بودم که خیلی
ماهرانه چشام رو به نمایش گذاشته بود.مشخص بود که کار یه نقاش خیلی ماهره سراز کارای ضد و نقیض عماد در نمی اوردم.هدفش
از اینهمه کارای مختلف و تضاد هم چیه؟زمزمه کرد:
_میدونی اینجا کجاست؟
مثل خودش زمزمه مانند گفتم:
_کجا؟
با لحنی که رعشه به اندامم مینداخت گفت:
_خونه ای که قراره تو اینده ای نه چندان دور توش زندگی کنیم!
romangram.com | @romangram_com