#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_256
در که صداش رو از پشت سرم شنیدم:
_پیشنهاد میکنم با همین لباسا مستقیم بری بهشت زهرا.
با تعجب برگشتم سمتش قلبم گواهی بدی میدادیه حسی بهم میگفت با رفتنم میخواد یه اتیشی به پا کنه!با ترس گفتم:
_چرا؟
خنده کوتاهی کرد و گفت:
_خیلی زوده باران به این جوونی بره زیر خاک نه؟مطمئنم که هیراد دیوونه میشه که تازه عروسش بره زیرخاک،میگم نظرت چیه
دوتاشون رو باهم بکشم؟اما حیف که باران تنها تو مرکز خریده!
دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا جیغم بلند نشه با صدای بلند و لرزونی که امیخته به بغض بود گفتم:
_تو چطور میتونی انقدر اشغال باشی؟
قهقهه ای زد گوشی تو دستش رو جلوم تاب داد و شماره ای گرفت و گذاشت رو اسپیکر...صدای زمختی تو فضای تاریک و نمور
بینمون خط انداخت:
_بله اقا؟
با لحن جدی و محکمی گفت:
_کجاست الان؟
مرد گفت:
_الان داخل یه مغازه لباس عروس فروشیه.
عماد نچ نچی کرد و در حالی که به چشمای وحشت زده ی من خیره بود گفت:
_چقدر بده قبل اینکه اون لباس رو بپوشه بره زیر خاک نه؟
اشکی سر خورد رو گونم.مرد گفت:
_اقا دستورتون رو اجرا کنم؟
تا عماد خواست لب باز کنه و حرفی بزنه چشام رو بستم و با صدای مرتعشی گفتم:
_قبوله.
صدای پوزخندش رو به خوبی شنیدم.
romangram.com | @romangram_com