#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_255

تا حدودی حس میکردم از ترس درونم با گفتن این جملش کاسته شده اما کامل از بین نرفت!با لحنی که رعشه به اندامم مینداخت گفت:
_با یه موسیقی موافقی؟
موسیقی ای که میخواست بذاره مطمئن بودم عروس مردگانه!با لحنی وحشت زده نالیدم:
_نه!
که این نه گفتنم همزمان شد با شروع موسیقی که باعث میشد با شنیدنش موهای تنم سیخ بایسته!
*
سرم گیج میرفت...پک های عمیق به سیگار میزد و با نگاهی نافذ به واکنشم زل زده بود.از بین لبای بهم چفت شدم نالیدم:
_ایمانم.
به محض تموم شدن این کلمه مثل اسفند رو اتیش از جاش بلندشد و با قدمایی بلند نزدیکم شد وحشت زده بهش خیره شدم نگاهش ترسناک
تراز اون چیزی بود که بخوام حلاجیش کنم!بغض سنگینی تو گلوم نشست.با چشمایی سرخ درحالی که رگ گردنش متورم شده بود گفت:
_بهتره بریم سر شرطمون.
با همون بغض تو گلوم نالیدم:
_چه شرطی؟
گوشه لبش رفت بالا زمزمه کرد:
_یه معاشقه کوتاه به منظور مرور و یاد اوری خاطرات گذشته.
با وحشت بهش نگاه کردم که قدم به قدم بهم نزدیک و نزدیک تر میشد با صدایی که از ترس و بی پناهی می لرزید نالیدم:
_من.....من تن به همچین کاری نمیدم.
با صدایی محکم گفت:
_موافق نیستی؟
به سرعت گفتم:_نه موافق نیستم.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_باشه میتونی بری.
باتعجب به این تغییر حالتش نگاه کردم باورم نمیشد که انقدر سریع کوتاه اومده باشه!قبل از اینکه نظرش عوض شه حرکت کردم سمت

romangram.com | @romangram_com