#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_254
_دوستش داری؟
با تعجب گفتم:
_کی رو؟
_ازاد رو دوست داری؟
قلبم از حرکت وایساد...من دوستش دارم؟نه نه من فقط میخوام کمکش کنم با لحن محکمی گفتم:
_من یه اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنم!
پوزخندی زد و گفت:
_از اینکه یه زمانی دوستم داشتی پشیمونی؟
بدون مکث با چشمایی سرد و لحنی سردتر گفتم:
_صد در صد.
چند بار دهنش رو باز و بسته کرد تا چیزی بگه.لبش رو زبونش تر کرد و پچ پچ مانند طوری که حتی شک کردم همچین حرفی زده
باشه گفت:
_اما من پشیمون نیستم!برای یلحظه فقط یلحظه حس کردم اتیش زیر خاکستر عشق درونم داره روشن میشه!اما وقتی یاد اون پارچه خونی افتادم نفرت درونم
خاکستر در حال فوران درونم رو خاموش کرد!از وضعیتی که توش بودم اصلا راضی نبودم.از جام بلند شدم پاشدم و گفتم:
_مثل اینکه دیگه با من کاری نداری خدافظ.
تا اومدم حرکت کنم با صدای خشنی که رعشه به اندامم مینداخت گفت:
_هنوز اجازه رفتنت رو صادر نکردم!
رو پاشنه پاهام چرخیدم و با اخم برگشتم سمتش.دلیل اینهمه عصبانیتش رو درک نمیکردم.با دیدن چشمای قرمزش استرسم بیشتر
شد._هنوز کاری برام نکردی خانوم کوچولو،بزم امشبمون هنوز شروع نشده!
کلمه "امشبمون" تو ذهنم بالا پایین میپرید و مدام اکو میشد.پاهام میلرزید...زمزمه کردم:
_دوباره میخوای نابودم کنی؟
سیگاری از جیبش در اورد و روشنش کرد پک عمیقی بهش زد و گفت:
_نترس کاری باهات ندارم.
romangram.com | @romangram_com