#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_253
_من برای نجات اون پسره باید گذشته رو مرور کنم!
با حرص لبام رو روهم فشردم میدونست که با مرور گذشته حالم بد میشه.لبخندی زد و گفت:
_خاطرات 4سال پیش شاید بنظرت الان مزخرف بیاد اما بنظر من یکی از بهترین خاطرات و لحظاته!
پوزخندی زدم و گفتم:_نظرت برام کوچکترین ارزشی نداره!
از این صریح بودنم تعجب کرد انتظار چنین حرفی اونم از جانب من رو نداشت.فکر میکرد هنوزم همون حوای عاشق پیشه و جیغ
جیغوی قبلم ،فکر نمیکرد که اینجوری بشینم جلوش و با لحنی سرد و ریلکس باهاش صحبت کنم!
*
از جاش بلندشدو شروع کرد به قدم زدن.دستاش رو تو جیب شلوارش فرو برده بود.روبه روی پنجره ایستاد و به منظره بیرون از پنجره
زل زد.خورشید در حال غروب بود .باد بین شاخه های درختا در حال گردش بود و منظره ترسناکی نقاشی کرده بود.حدسم درست بود
تو شب این منطقه ترسناک تر میشه.تو خونه هیچ چراغی روشن نبود.انگار که سالهای ساله کسی تو این خونه زندگی نکرده.با غروب
افتاب باریکه نورکوچیک به خونه هم اخرین نفساش رو به زور میزد!
بوی نم...
خونه تاریک...
و از همه مهم تر قامت پسری که کنار پنجره کز کرده بود باعث افزایش ترسم میشد.چشم چرخوندم نگاهم به پیانوی گوشه خونه افتاد.به
جرات میتونم بگم یه بند انگشت خاک روش نشسته!خونه قشنگ اما ترسناکی بود.چه تضاد جالبی.زمزمه وار طوری که فقط خودم بشنوم
گفتم:
_تضاد مثل من و ازاد اون خندون من گریون،اون دائم در حال تفریح من دائم در حال گوشه نشینی.
لبخند غمگینی رو لبام نقش بست چرا خودم رو با ازاد مقایسه کردم؟برگشت سمتم و گفت:
_یکی از دوستام رو فرستادم پیش وکیل ازاد داره نشونه هایی از قاتل اصلی میده.
کورسوی امیدی تو دلم روشن شد.با دیدن برق تو چشام لبخند پرحرصی زد.چشماش رو با حرص بست و بعد ازچند لحظه باز
کرد...سرد و یخی!بیش از اندازه نگاهش باعث یخ بستنم میشد!لب تابی رو که روی اپن خونه بود رو برداشت و بعد از کمی ور رفتن
باهاش مقابلم گرفت.تصویر مردی بود که داشت با وکیل ازاد حرف میزد.با این کارش مهر تائید رو روی حرفاش زد.نفس عمیقی کشید و
گفت;
romangram.com | @romangram_com