#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_252

با صدای خنده اروم و اشنایی اونم دقیقا سمت چپم خشک شدم.خودش بود!با صدای بلندی گفت:
_حسین تنهامون بذار.
نگاهی به اون مرد کردم هرچی التماس بود ریختم تو چشام و به مرد زل زدم تا تنهامون نذاره!اما بی توجه به نگاه ملتمسم از در خارج
شد. هنوز به سمت چپ برنگشته بودم چرخی دورم زد و دقیقا روبه روم قرار گرفت.از ترس چشمام خود به خود بسته شد.سرم رو پایین
انداختم.با لحن ارومی گفت:
_چشمات رو بازکن.
اونقدری ترسیده بودن که سریع ازش اطاعت کردم و چشام رو باز کردم.اما هنوز سرم پایین بود.دو جفت کفش مشکی و براق جلو روم
دیدم.دستی زیر چونم نشست و سرم رو به سمت بالا هدایت کرد.چشماش همون چشما بود.با دیدن نگاهم سمت خودش مردمک چشماش
لرزید.فشار دستاش رو چونم بیشتر شد.زمزمه کرد:
_حوا!
قبلا چقدر از شنیدن اسمم اونم از زبونش لذت میبردم اما حالا.....
واقعا تو بهت بودم اینکه اینهمه شجاعت رو از کجا اوردم و اینطوری روبه روش ایستادم!سرم رو به طرف عقب خم کردم تا دستش از
چونم خلاص شه همینطورم شد یه قدم به سمت عقب برداشتم اینهمه نزدیکی خوب نبود!با دیدن این حرکتم زهرخندی زد.با ترس و
صدایی لرزون گفتم:
_به من نزدیک نشو.
دستی لابه لای موهاش کشید و عقب گرد کرد رفت و رو مبلای رنگ و رو رفته وسط پذیرایی نشست.اشاره ای به مبلا کرد و گفت:
_بیا بشین.
اونقدر تحکم تو صداش زیاد بود که مجبور به اطاعت شدم و با قدمایی اروم رفتم سمتش و رو دورترین مبل نشستم.پایی رو پا انداخت و
گفت:
_4سال و 3ماه و 29روز پیش دیده بودمت.
با دهنی باز بهش خیره شدم اما سریع به خودم مسلط شدم ،مثل خودش پایی رو پا انداختم و گفتم:
_برای مرور گذشته مزخرفم و خاطرات مزخرف ترش به اینجا نیومدم!
به محض تموم شدن جملم صداش بلند شد:

romangram.com | @romangram_com