#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_251

به کسی جواب پس بدم کجا میرم از خونه خارج شدم فقط یکساعت وقت داشتم.این ادرسی که داده بود رو نمیشناختم کجاست.یه دربست
گرفتم مسیرش دور بود. از استرس نوک انگشتای دستم یخ بسته بود.باید سعی میکردن به خودم مسلط باشم،از اینکه دوباره میبینمش نباید
بترسم.یه حسی داشت وادارم میکردم که برگردم اما وقتی دوباره یاد نگاه ازاد می افتادم همه ی اون حسا نابود میشد!با صدای راننده از
هپروتی که برای خودم ساخته بودم خارج شدم و نگاهم رو بهش دوختم:
_رسیدیم خانوم.
تشکرزیرلبی کردم و پیاده شدم تا چشم کار میکرد درخت دیده میشد .نمیدونستم اینجا دیگه کجای تهرانه.نگاهم رو به ساعت دوختم.پنج
بود،یک ساعت تاخیر!یلحظه ترس وجودم رو در بر گرفت اما با فکر اینکه من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم تا حدی اروم شدم
و پوزخندی زدم نگاهم رو به اطرافم دوختم .اما دریغ از یه ادم ،با شنیدن صدای پایی رو برگا اونم درست از پشت سرم نزدیک بود
قالب تهی کنم.به سختی اب دهنم رو قورت دادم و روپاشنه پاهام چرخیدم.مردی قوی هیکل درست پشت سرم بود.بخیه کنار لبش و
ابروی شکستش ترسناک ترش کرده بود.البته اگه هیکل غول مانندش رو فاکتوروبگیریم!نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_حوا؟
کف دستم از استرس عرق کرده بود با دلهره گفتم:
_حواهستم.
لبخند کریهی زد و گفت:
_دنبالم بیا.
بعد بی توجه بهم حرکت کرد.به ارومی پشت سرش روونه شدم.با دقت داشتم اطرافم رو میکاویدم.جای قشنگ اما ترسناکی بود.درختای
بلند جلوه ترسناکی به منطقه داده بود.کنار خونه خرابه ای ایستاد.به ارومی درش رو باز کرد و اشاره کرد که برم داخل.با قدمایی کوتاه
وارد خونه شدم.از بوی نَمی که داخل خونه پیچیده بود چهرم جمع شد.*
با حس چیز نرمی زیر پام نگاهی به پاهام انداختم.متوجه موش نسبتا بزرگی زیر پاهام شدم.ناخواسته جیغ فرابنفشی کشیدم و دوییدم یه
سمت دیگه از اون خونه متروکه!مرد با ترس برگشت سمتم و گفت:
_چته؟
مطمئن بودن از ترس رنگم پریده ،دوتا نفس عمیق کشیدم تا نفسام منظم تر شه با لحنی ترسیده گفتم:
_موش!

romangram.com | @romangram_com