#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_250
همچی به معنای واقعی خفه شد.یخ بستن انگشتای دست و پام رو حس کردم.حرف زدن یادم رفته بود.حتی زبونم نمیچرخید تا بپرسم اون
فرد کیه.بعد ازگذشت چند دقیقه که کمی به خودم مسلط شدم زمزمه کردم:
_داری دروغ میگی.
_تو میدونی من هیچوقت دروغ نگفتم،اینم مشکل خودته میتونی باور نکنی اما بدنیست شانست رو امتحان کنی!به این فکر کن که ممکنه
راست بگم و ازاد نجات پیدا کنه.
انگار دیگه عقلم بهم فرمان نمیداد.بریده بریده گفتم:_کـ......کیه؟
با خنده ارومی گفت:
_تو جون بخواه حوای من اما هرچیزی مالیاتی داره.
زمزمه کردم:
_عوضی.
باصدایی جدی گفت:
_اگه میخوای زنده بمونه و قاتلش پیدا شه فردا بیا به ادرسی که برات میفرستم،اما حوا،وای به حالت حوا اگه به کسی بگی،میدونی که
میتونم چه اتیشی به پا کنم،اول از همه هیراد و باران رو میکشم میدونی که همچین دیوونه ای هستم،این رو یادت باشه هرجایی باشی
هستم حتی اون دنیا!
بوق ممتد گوشی یه جورایی خفم کرد.خدایا دیگه بسمه....
*
تا صبح خوابم نبرد با خودم درگیر بودم نمیدونستم برم یا نه.عقلم میگفت نرو میگفت دوباره بازیچه نشو اما وقتی یاد چشمای ناراحت
ازاد می افتادم کل سیستم مغزم از کار می افتاد و قلبم حکومت رو به دست میگرفت و بهم دستور میداد تا ازش اطاعت کنم و برم!با
صدای پیام گوشیم وحشت زده بهش خیره شدم.یه شماره ناشناس دیگه بود با دستای لرزون گوشی رو بین انگشتای لرزونم گرفتم.پیاموباز
کردم...
"ساعت چهار بیا......."
لبام رو محکم رو هم فشردم.نگاهی به ساعت انداختم.سه بود.ناخواسته حرکت کردم سمت کمد ،مانتو مشکی ،شلوار مشکی ،شال مشکی
،از الان عزادار احساساتی بودم که میدونستم دوباره نابود میشه!گوشیم رو برداشتم و از اتاقم رفتم بیرون.کسی خونه نبود و بدون اینکه
romangram.com | @romangram_com