#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_249
لعنتی!
حتی ندیده هم میتونست واکنشام رو حدس بزنه.با صدایی که انگار از اعماق چاه به گوش میرسید گفتم:
_منتظرم حرفی که بخاطرش بهم زنگ زدی رو بگی.
خندش پررنگ تر شد.
_دوست دختر چموش من.
ناخواسته جیغ عصبی کشیدم و با صدای لرزونی گفتم:
_من دوست دختر تو نیستم لعنتی.
خندش قطع شد با لحنی جدی گفت:
_حق باتوئه،تو دوست دخترم نیستی اما زن منی،تمام تو مال منه،من به داشتنت و لمس دوبارت بدجور حریصم.
با صدای نا ارومی گفتم:
_خفه شو لعنتی خفه شو،تو یه اشغالی تو تاوان همه گناهامی که خدا به عنوان عذاب به زندگیم نازل کرد.
_داره اعدام میشه،یه فرد بی گناه داره اعدام میشه،چقدر سخته نه؟
انگار یکی بنزین ریخت رو اتش درونم و شعله ورش کرد.زمزمه کردم:
_چرا دنبالمی؟چرا دست از سرم برنمیداری؟توکه به هدفت رسیدی،بگو دیگه چی میخوای.
با لحن محکمی که رعشه به اندامم مینداخت گفت:
_تورو میخوام.
لرزش دستا و هیکلم دست خودم نبود.میدونستم هیچ چیزی غیر ممکن نیست میدونستم هر اراده ای کنه به دست میاره.با صدایی خشنی
گفت:
_شاید باورت نشه،اما من میدونم قاتل اصلی کیه و میتونم ازاد رو نجات بدم.
زمان....
مکان....
سال....
ماه...
romangram.com | @romangram_com