#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_248

بعداز چند دقیقه مکث گفت:
_اره فردا منتظرتونم،راستی اوضاع تو خوبه؟
نگاهم رو به انگشتای دستم دوختم زمزمه مانند گفتم:
_بدنیستم.
_امیدوارم هیچوقت بد نباشی،مزاحمت نمیشم خانومی شبت خوش.
_مراحمی شبت بخیر.
گوشی قطع شد اما نگاه خیره من هنوز به صفحه تاریک گوشی بود.حس میکنم زندگیم و کل اتفاقاتش مثل تاریکی اسکرین گوشیمه.با
خاموش روشن شدن صفحه گوشیم با حواس پرتی به شماره ناشناس رو صفحه زل زدم.با دیدن شماره ناشناس اونم این موقع شب دلهره
بدی افتاد به جونم.انگشت لرزونم رو به صفحه گوشی نزدیک کردم اما یه حسی جلوم رو گرفت.اما یه حس قوی تری که داشت از درونم
زبونه میکشید و میگفت که جواب بدم،میگفت اگه همون باشه وقت انتقامه!با به یاد اوردن این قضیه نفس عمیقی کشیدم و تماس رو
برقرار کردم.نه من حرفی میزدم نه کسی که پشت خط بود.هرچقدر به خودم این تلقین رو تزریق کردم که اروم باشم اما بازم بی فایده
بود.نفسای تند و منقطع من بیانگر ترس درونم بود و صد در صد به گوش فرد پشت تلفن هم میرسید!بالاخره سکوت بینمون رو شکست:
_قبلا این نفسای تند و بریده بریده رو فقط زیر گوشم از سر لذت سرمیدادی.
کمی مکث کرد،با لحن عجیبی گفت:
_اما حالا از روی ترسه.
قلبم دیوانه وار به در و دیوار قفسه سینم میکوبید.جوری که حس میکردم الانه از جاش کنده میشه!
*
نمیدونستم چه حرفی باید بزنم!احساس میکردم از پشت گوشی هم میتونه من رو ببلعه!با صدای محکمی گفت:
_یچیزی بگو،یه حرفی بزن.
دلم نمیخواست حرف بزنم اگه میخواستم براش حرف بزنم ترجیح میدادم لال بشم و تا ابد لال بمونم.صدای پوزخندش خط انداخت رو
مخم.با صدای تمسخر امیزی گفت:
_شنیدم ادم کشته.ضربان قلبم رفت بالاتر،این از کجا باخبر شد؟خنده ی کوچیکی کرد و گفت:
_اروم باش.

romangram.com | @romangram_com