#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_247

با قدمایی کوتاه رفتم سمت اتاقم.یعنی پس فردا ازاد اعدام میشه؟نشستم رو تخت و زمزمه کردم:
_پس چرا یه معجزه رخ نمیده؟
گوشیم زنگ خورد.نگاهی به گوشیم انداختم رویا بود،با بی حوصلگی جوابش رو دادم;
_سلام رویا.
_سلام عزیزم خوبی؟
اهی کشیدم و گفتم:
_حکمش اومد رویا،قصاص!
با تعجب گفت;
_جدی میگی؟
_اره،کارتو بگو رویا.
با صدای غمگینی گفت;
_ناراحتم کردی،راستش رنگ زدم بگم مانی یجوریه رفتارش.
کمی خودم رو روی تخت جابه جا کردم و گفتم:
_چجوری؟_نمیدونم یجور خاصه،انگار یکدفعه یچیزی جرقه میزنه تو ذهنش و مثل فندک اتیش میکشه به خشم درونش و تا حد مرگ اون رو
عصبی میکنه بعد ازچند دقیقه به حالت عادی برمیگرده بعد یهو میره تو فکر و ناراحت به یه گوشه زل میزنه.
با تعجب گفتم:
_نکنه دیوونه شده باید تیمارستان بستری شه؟
خنده ارومی کرد و گفت:
_دیوونه،فقط حوا زنگ زدم بهت بگم بیشتر حواست بهش باشه،موقع هایی که مشاوره داره توام همراش بیا،خیلی تنهاس.
اروم گفتم:
_من؟!
_اره تو.
_باشه رویا،نوبت بعدی مشاورش فرداس درسته؟

romangram.com | @romangram_com