#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_246
به تندی سرم رو اوردم بالا.متوجه نگاه جدی بابا رو خودم شدم.فهمیده بود که در چه مورد میخوام باهاش صحبت کنم.لبام رو تر کردم و
گفتم:
_قصاص؟
چشماش ناراحت بود معلوم بود خودشم به حکمی که داده راضی نیست!کنارم نشست و گفت:
_اره.
با احساس سوزش دستم نگام رو به دستم دوختم.ناخنام کف دستم فرو رفته بود!
_سوال دیگه ای هم هست؟
با صدای خفه ای گفتم:_کی اعدام میشه؟
دستاش رو حائل بدنش کرد و بهش تکیه زد با موشکافی نگام کرد و گفت:
_این سوالات برای چیه؟قبلا در مورد حکمایی که میدادم سوال پیچم نمیکردی!
با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم:
_بابا داریم درمورد جون کسی حرف میزنیم که باهاش نشست و برخاست کردم،همکلاسیمه،دوستمه،رئیس شرکتمه،مشخصه که باید
نگرانش بشم.
تک سرفه ای کرد و گفت:
_پس فردا 4صبح.
احساس کردم که قلبم از تپش باز موند.نمیتونستم بغضم رو کنترل کنم به ارومی از جام پاشدم و با صدای اروم و خشداری گفتم:
_شب بخیر.
هنوز دو قدم برنداشته بودم که صدای بابا رو از پشت سرم شنیدم:
_میخوای موقع اعدام اونجا باشی؟
تندی برگشتم سمت بابا ناباور بهش خیره شدم.یعنی طاقتش رو دارم که پر پر شدنش رو جلو چشام ببینم؟
*
به زور اب دهنم رو قورت دادم و زمزمه مانند گفتم:
_اره میام.
romangram.com | @romangram_com