#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_245

*
با شنیدن صدای بابا که داشت با مامان صحبت میکرد تندی دوییدم سمت در اتاق و بازش کردم.با قدمای بلند رفتم نزدیکشون.با شنیدن
صدای قدمام برگشت طرفم.از وقتی که زده بود تو گوشم باهاش خیلی سرسنگین تر رفتار میکردم خودشم فهمیده بود که زیاده روی
کرده.با دیدنم لبخند کوچیکی زد و گفت:
_چه عجب ما شمارو دیدیم خانوم.
باید بهتر باهاش رفتار میکردم تا دوباره مثل اون سری باهم بحث نکنیم!لبخند کوچولویی زدم و گفتم:
_سلام خسته نباشی بابا.
اروم حرکت کردم سمتش. دستاش رو به روم باز کرد.با تعجب به دستاش نگاه کردم.نمیدونستم اخرین باری که اینجوری دستاش رو به
روم به نشونه بغل کردن باز کرده بود کی بود!با شک به دستاش خیره شدم.مامان چشم و ابرویی اومد و اشاره زد که معطل نکنم و برم
تو اغوشش.با تردید قدمام رو برداشتم و فرو رفتم تو اغوشش.دستاش رو نوازش وار روی موهام کشید.یه حس خیلی عجیب و غریب به
وجودم منتقل شد.نفس عمیقی کشیدم ریه هام پر شد از عطر وجود پدرانش.بعد از چند دقیقه از اغوشش جدا شدم.
_بابا باید باهات حرف بزنم.
دستی به پیشونیش کشید وگفت:
_حتما.
اشاره ای به کاناپه کرد.لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
_تنها.
جفت ابروهاش پرید بالا
_پس بریم اتاقم.
باشه ای گفتم و حرکت کردم سمت اتاق خوابشون.بعداز چند دقیقه بابا وارد شد.نگاهش رو به من که رو تخت نشسته بودن دوخت و
گفت:
_من درخدمتم بفرما.
دستام رو تو هم قلاب کردم.نمیدونستم باید از کجا شروع کنم.با استرس با ناخنام ور رفتم.
_حکمش اومده.

romangram.com | @romangram_com