#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_244
شوکه نگاش کردم نمیدونستم چه جوابی باید به این سوالش بدم.
*
اخم ظریفی بین ابروهام جا خوش کرد.با صدای ضعیفی گفتم:
_داریم در مورد جون یه انسان حرف میزنیم هرکیم جای تو باشه جونش ارزشمنده.
رنگ نگاهش عوض شد.انگار برق نگاهش کور شد.انتظار نداشت که چنین حرفی بزنم.دستاش از کنار سرم که حائل دیوار بود سر
خورد و افتاد پایین.زمزمه کرد:
_حق با توعه.
با قدمای اروم ازم دور شد.اما من هنوز به دیوار چسبیده بودم.قدرت این رو نداشتم که قدم از قدم بردارم.در اتاق رو باز کرد و از اتاق
خارج شد.
رفت....
به همین زودی....
به همین راحتی....
به همین راحتی اخرین دیدارمون تموم شد..
نفسم رو پرشتاب دادم بیرون.تقه ای به در خورد و سربازی وارد شد.نگاهی بهم انداخت و گفت:
_خانوم نمیخواین برین؟
با حواس پرتی نگاش کردم بزور زبونم رو حرکت دادم و گفتم:
_چرا دارم میرم.
اروم تکیم رو از دیوار جدا کردم و با قدمایی سنگین از اتاق زدم بیرون.گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن.بدون اینکه ببینم کیه گوشی
رو خفش کردم!کنار پیاده رو شروع کردم به قدم زدن.حتی چادر رو از روی سرم برنداشتم گفت که چادر بهم میاد!بغلم کرد.گوشه چادر
رو توی مشتم فشردم.بغض داشت خفم میکرد.نیمکتی بغل پیاده رو دیدم.سریع روش ولو شدم.دستام رو پلکام نشست و فشارشون داد.باید
با بابا صحبت میکردم.این حرکت بابا منو سخت یاد گذشته ای دور مینداخت.زمزمه کردم:
_بابا حکم مرگش رو امضا کردی!چطور تونستی؟میدونستم که بابا پیرو قانون بود.اما من زیادی احساساتی بودم!کاش یکم از اون خوی خشکی و سنگدلی بابا رو به ارث میبردم!از جام
پاشدم و خودم رو به خونه رسوندم.داشتم اتاق رو متر میکردم و منتظر بودم بابا بیاد.چقدر انتظار سخته..
romangram.com | @romangram_com