#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_243
خواستنیش جدا شدم.نگاهش سرگردون صورتم بود.دو طرف شونم رو گرفت و چسبوندتم به دیوار پشت سرم.خیلی کلافه بود.چشماش
کلافه وار اجزای صورتم رو جز به جز میکاوید.فاصلمون خیلی کم بود.زمزمه کردم:
_برو کنار ازاد.
نگاه ناراحتش رو ُسر داد به نگاه کلافم.دستش رو دو طرف سرم قرار داد و با صدایی که مثل خنجر قلبم رو تیکه تیکه میکرد گفت:
_تو این دیدار اخر خودت رو از من دریغ نکن.
چشام گنده شد.انگشت اشارم رو گذاشتم رو لباش و با صدای لرزونی گفتم:
_هیس اینجوری نگو امیدت رو از دست نده مطمئن باش این دیدار اخرمون نیست ازاد.
بوسه ای رو سر انگشت دستم که رو لباش بود زد. گرمای وجودش از طریق بوسش به دست یخ زدم تزریق شد.دستم به ارومی از روی
لباش ُسر خورد افتاد و کنار بدنم اویزون موند خنده تلخی کرد و گفت:
.
ِر
_اخرین دیدا
تحکم و اصراری که تو صداش بود من رو میترسوند.با صدای لرزونی گفتم:
_چرا انقدر مصمم حرف میزنی؟هنوز حکمت نیومده.چشاش دو دو میزد زمزمه مانند گفت:
_حکمم اومده.
مردمک چشام لرزید حوضچه چشام پر اشک شد با صدای بیش از حد لرزون و منقطع پرسیدم:
_د.....دار.....داری شو.....شوخی میکنی؟
سرش رو انداخت پایین و با صدای خشداری گفت:
_نه،چند روز پیش حکمم اومد.
ناخواسته دستای مثل یخم رو که بر اثر لرزش هیچ تعادلی نداشت گذاشتم زیر چونش و سرش رو به طرف بالا هدایت کرد.نگاهم به
چشمای مغموم و ناراحتش گره خورد با صدای مرتعشی گفتم:
_خب؟حکمت چیه؟فهمیدن که بی گناهی درسته؟
_اینکه قصاص بشم یا نه برات مهمه؟
romangram.com | @romangram_com