#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_242
پاشدم ازاد هم همرام بلند شد.چادرم رو روی سرم مرتب کردم و گفتم:
_من دیگه برم،بازم میام،مراقب خودت باش.
چنگی به موهاش زد.انگار که چنگ انداخت به دل من.با خنده تلخی که از هزارتا گریه بدتر بود گفت:
_شاید این اخرین دیدارمون باشه.
اخرین دیدار؟احساس کردم با گفتن این جمله رعشه ای به اندامم افتادبا صدای لرزونی گفتم:
_اینجوری نگو.
پشتش رو کرد بهم و گفت:
_مراقب خودت باش،همه چیز امکان پذیره،ممکنه دیگه هیچوقت نبینمت،فقط مراقب خودت باش،حالاهم از اینجا برو.
انگار پاهام به زمین چسب خورده بود پر بغض صداش زدم:
_ازاد؟؟
با صدای محکمی گفت:
_میگم برو لعنتی از این سخت ترش نکن.
صدای بم و خشدارش نشون میداد که تا چه حد داره حال خرابش رو کنترل میکنه.باقدمایی سنگین رفتم سمت در اتاق.کاش زمان توقف
میکرد.با صدای پربغضی گفتم:
_کاش میشد
انگشت را تا ته حلق فرو کرد
و
بغض دلبستگی هارا یکجا بالا اورد.دستم رفت سمت دستگیره به ارومی فشردمش.تحمل اون فضای خفقان اورد برام سخت بود.هنوز یه
قدم برنداشته بودم که.....
*پارات159یدفعه تو اغوش گرمی فرو رفتم.طوری منو به خودش فشار میداد که حس میکردم الانه استخونام خورد شه.زیر گوشم زمزمه کرد:
_وقتی یکی وارد زندگی ادم میشه..
ادم چه بخواد چه نخواد اون جزئی از خاطراتشه...نفسام تند و منقطع شده بود.دقیقا همون جمله ای رو زیر گوشم زمزمه کرد که زیر
طراحیش نوشته بودم.تحمل اغوش گرمش برام سخت بود.یه حس متفاوت داشتم.فشاری به سینش وارد کردم و به سختی از اغوش
romangram.com | @romangram_com