#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_241
_مانی رو بردم پیش یه روانشناس.
صاف نشست سرجاش با اخم گفت:
_بهش زنگ زدی؟
با تعجب گفتم:
_اره خب.
نفس عمیقی کشید گفت:
_چرا بردیش پیش روانشناس؟
_یکم اوضاع روحیش بهم ریخته بود واسه همین بردمش پیش دکتر خودم.
نگاهش رنگ تعجب گرفت.با چشمایی گنده شده از تعجب گفت:
_دکتر خودت؟!؟!؟
تازه فهمیدم چه سوتی بزرگی دادم لبخند ضایع ای زدم و با تته پته گفتم:
_دکتر خودم که نه،در واقع دوست صمیمی هستش منظورم به دوستم بود.
درحالی که نشون میداد هنوز قانع نشده و به مصنوعی بودن صدام و دروغ بودن حرفم شک کرده ولی خداروشکر دیگه چیزی نگفت.با
لحن غمگینی گفتم:
_حالا چی میشه؟
نفسش رو پر شتاب داد بیرون و گفت:
_نمیدونم،ولی فکر کنم تا چند روز اینده مشخص شه.
تو چشماش زل زدم و گفتم:
_یعنی ممکنه قصاص شی؟
بزور کلمه قصاص رو به زبون اوردم حتی با شنیدن کلمش رعشه ای به اندامم می افتاد.احساس کردم که مردمک چشماش لرزیدچشاش
رو بست و سریع باز کرد با لحن خیلی عادی و ریلکسی گفت:
_هرچیزی امکان داره.
"هرچیزی امکان داره"یعنی امکان داره که ازاد رو بکشن؟با صدای سربازی هردومون به همون سمت برگشتیم.گفت که وقت ملاقاتم تموم شده به ارومی از جام
romangram.com | @romangram_com