#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_240

زمزمه مانند گفت:
_به من نگاه کن.
نگاه ناراحت و شرمندم رو به چشمای دلخورش دوختم همونجور که چونم تو دستش بود اروم شروع کرد به نوازش چونم و گفت:
_میدونی قتی اون روز سرخاک فقط تو ازم دفاع کردی چه احساسی بهم دست داد؟
مثل خودش زمزمه مانند گفتم:
_فقط من نبودم که کیارش،عسل........
پرید بین حرفم و با لحن عجیبی گفت:
_ولی من اون روز سرخاک فقط تورو دیدم فقط صدای تورو شنیدم.
احساس کردم چیزی توی قلبم تکون خورد.ضربان قلبم رفته بود رو هزار...اونقدری بلند بود که فکر کنم صداش به گوش ازاد هم
رسید.اروم دستش رو از چونم سر داد رو گونم و ادامه داد:
_وقتی اون روز اونجوری ازم دفاع کردی احساس کردم این مشکلاتی که برام پیش اومده هیچه.
*
کل بدنم از شنیدن این جملش داغ شد به ارومی دستش رو از رو گونم اورد پایین و مشت کرد.زمزمه مانند گفتم:
_من مطئنم که تو بیگناهی،من به بیگناهی تو باور دارم.
چشماش رو با لذت بست و گفت:
_بهترین جمله ی توی عمرم رو شنیدم حوا.
احساس میکردم وجودم شده کوره اتیش و ازم دود داره خارج میشه.زیرلب گفت:
_چادر خیلی بهت میاد،خیلی خانوم تر شدی.
نگاهم رو اوردم بالا و با لبخند گفتم:
_واقعا؟
با لبخند جذابی گفت:
_اره._راستی؟
منتظر نگاهم کرد زبونم رو روی لبام کشیدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com