#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_239
_سلام به روی ماهت،به چشمون سیاهت.
با خجالت سرم رو انداختم پایین خنده کوچیکی کرد و گفت:
_چقدر لاغر شدی.
دیگه فکر کنم سرخ تراز حالت ممکن شده بودم.با دیدن حالتم با لذت خندید.از خجالت کشیدنم لذت میبرد!با خجالت دستام رو روی
صورتم پوشوندم و با نق نق گفتم:
_نخند بیشعور.
درحالی که بزور خندش رو قورت میداد گفت:
_چشم هرچه شما امر کنی بانو.
وای خدا فکر کنم تا منو از خجالت اب نکنه دست بردار نیست.دستام رو از روی صورتم برداشتم که نگاهم تو چشمای شیطونش قفل
شد.تک سرفه ای کرد و با صدایی جدی که هیچ شباهتی به لحن قبلیش نداشت گفت:
_چرا انقدر لاغر شدی؟
انگشتم رو شکوندم و گفتم:
_لاغر نشدم که.
چند ثانیه ای خیره خیره نگام کرد اخر سر گفت:
_باشه تو که راست میگی.
_دیگه چخبر؟تکیشو داد به صندلی و گفت:
_هیچی،هیچ خبری تو زندان نیست!
سرم رو انداختم پایین و با شرمندگی گفتم:
_معذرت میخوام از اینکه زودتر بهت سر نزدم،تو این چند ماه اخیر اصلا فرصت نکردم حتی خودمم فراموش کرده بودم.
نفسشو فوت کرد بیرون و با لحن دلخوری گفت:
_یعنی یه گوشه از وقتت اضافه نیومد تابیای و یه حال کوچیک ازم بپرسی؟
بغ کرده سرم رو انداختم پایین.چی بهش میگفتم؟اینکه بابام نذاشت؟اینکه زد تو گوشم؟دست دراز کرد و چونم رو تو دستش گرفت و سرم
رو به سمت بالا هدایت کرد
romangram.com | @romangram_com