#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_238
داشتم نا امید میشدم که بعداز هفت هشت تا بوق برداشت.با صدای ارومی گفت:
_بله؟
_سلام مانی خوبی؟
_نه کارتو بگو.
هممون به این اخلاقش عادت کرده بودیم.
_مانی اگه ازت خواهش کنم میشه باهام جایی بیای؟
با صدای بی حوصله ای گفت:
_حوا میدونی که حوصله ندارم.زمزمه مانند گفتم:
_مانی!
انگار که دلش به حالم سوخت نفسشو فوت کرد بیرون و گفت:
_کجا باید بیام؟
ادرس مطب رویا رو دادم و قطع کردم.
*
لبه های چادرم رو محکم تر گرفتم تا از روی سرم سر نخوره.هرطور شده باید ازاد رو میدیدم.با پدر ازاد صحبت کرده بودم،گفتم کاری
کنه تا پدرم نفهمه که به دیدن ازاد رفتم.با اشاره سربازی وارد اتاق تاریکی شدم که باریکه های ضعیفی از نور درونش پخش بود.یه میز
و دوتا صندلی وسط اتاق سرد و بی روح بود.رویکی از صندلیا جای گرفتم و منتظر ازاد شدم.بعد از چند دقیقه در باز شد و قامت ازاد
تو چارچوب در نمایان شد.با قدمای اروم اومد و روبه روم نشست.تو تاریکی اتاق فقط صورتش قابل دید بود.نگاهش اومد رو
صورتم.نگاهم به ته ریشش افتاد.چقدر با ته ریش جذاب تره.چنگی به موهاش زل و با لبخند گفت:
_راه گم کردی ستاره ی سهیل؟
با شرمندگی لب پایینم رو گاز گرفتم یدفعه نگاش از رو چشمام سر خورد رو لبام.چند ثانیه خیره به لبام شد.بعد از گذشت چند لحظه با
کلافگی سرشو اورد بالاتر و دوباره نگاش رو تو چشام تنظیم کرد.سرفه کوچیکی کردم و گفتم:
_سلام.
دستاشو گذاشت رو میز مقابلمون و گفت:
romangram.com | @romangram_com