#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_237
نوازش میداد.نگاهی به سر در مطبش کردم انداختم و اسمش رو زیرلبم تکرار کردم:_رویا رادمهر.
وارد مطبش شدم منشیش با دیدنم از جاش پاشد و گفت:
_سلام حواجان مشتاق دیدار خوش اومدی.
لبخندی زدم و گفتم:
_مرسی عزیزدلم فدات،رویا داخله؟
چشماش رو یدور به نشونه تائید باز و بسته کرد.تقه ای به در زدم و وارد شدم.نگاهم رو بهش دوختم.از جاش پاشد و با لبخند بهم خیره
شد.به گرمی منو تو اغوشش فشرد و گفت:
_خوش اومدی،خوبی عزیزدلم؟
از اغوشش اومدم بیرون و با لبخند گفتم:
_هعی بدنیستم.
اشاره ای به کاناپه های راحتی کرد و گفت:
_بیا بشین.
با قدمای کوتاه حرکت کردم سمت کاناپه،یاد گذشته افتادم روهمین کاناپه ها مینشستم و با گریه طالع نحسم رو براش بازگو میکردم.اونم با
ارامش گوش میداد و سعی میکرد که ارومم کنه خیلیم تو کاش موفق بود.رویا بهترینه بهترین.
_خب تعریف کن ببینم این اتفاقات اخیر چی بود که حتی باعث شد خودتم فراموش کنی.
نفس عمیقی کشیدم و تک به تک اتفاقات رو براش تعریف کردم.اونم با موشکافی و دقت داشت به حرفام گوش میداد.بعد تموم شد حرفام
گفت:
_الان ازاد تنها مظنون پروندس؟
با ناراحتی سری به عنوان تائید تکون دادم.زیرلب گفتم:
_مانی خیلی حالش بده،اوضاع روحیش داغونه،میخوام بیارمش پیشت.
موهاش رو داخل مقنعش کرد و گفت:
_باشه بیارش.
گوشیم رو برداشتم و شماره مانی رو گرفتم لااقل اگه مانی حالش بهتر میشد و رضایت میداد شاید تو روند پرونده تاثیر میذاشت.دیگه
romangram.com | @romangram_com