#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_236

بی گناهه.ازاد نمیتونه قاتل باشه.وکیلش به هر دری میزد اما فقط به در بسته میخورد.باورم نمیشد که به همین راحتی ازاد میخواد از
بینمون بره....
میخواستم برم ملاقاتش نمیخواستم فکر کنه که حرفای اون روز سرخاک همه ظاهر سازی بود و من فراموشش کردم تو این موقعیت
بحرانی.اما بابا نمیذاشت،میگفت که لزومی نداره به ملاقاتش برم.همه به ملاقاتش رفته بودن،عسل کیارش حتی باران...
اما من نتونستم برم.با صدای زنگ گوشیم حوله ای که دور موهام بود رو روی تختم پرت کردم و رفتم و سمت گوشیم.رویا بود.وای به
کل یادم رفته بود که خبری ازش بگیرم.انسر رو لمس کردم:
_دختر بد.
لپمو از داخل گاز گرفتم و گفتم:
_رویا.
با لحنی جدی که مصنوعی بودنش ضایع بود گفت:
_رفتی حاجی حاجی مکه؟رفتی دیگه هیچ خبری ازت نشد؟
با لحنی شرمنده گفتم:
_واقعا شرمندتم رویا تو این چند ماه اخیر انقدر اتفاقات جور واجور افتاد که حتی خودمم فراموش کردم.
_بیخیال دیگه،چخبرا؟چیکارا میکنی؟
درمورد اتفاقات اخیر باید با رویا حرف میزدم.باید بازم مثل قبل بهم مشاوره میداد
*
_رویا کجایی الان؟
_مطبم میای پیشم؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
_تا یه ساعت دیگه میام پیشت.
_باشه منتظرم فعلا.
_فعلا.
سریع لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.دسته گل رو به بینیم نزدیکتر کردم و عمیق بوییدم.عطر خوش رز و محمدی بینیم رو

romangram.com | @romangram_com