#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_235

ملتمس بهش زل زدم.پوزخندی زد و با صدایی که سعی میکرد بلند نشه شمرده شمرده گفت:
_میگم برو تو ماشینن حوا.
تند تند اب دهنم رو قورت دادم و با قدمای بلند خودم رو به ماشین رسوندم.نشستم تو ماشین.شروع کردم به شکوندن انگشتای دستم.از
پنجره نگاهم به قیافه عصبی بابا افتاد.از بغض چونم شروع به لرزش کرد.میدونستم که چیز خوبی در انتظارم نیست.ارنجامو گذاشتم رو
زانوهامو سرم رو بین دستام گرفتم.جالب این بود از کاری که کرده بودم و حرفی که زده بودم اصلا احساس پشیمونی نمیکردم!.بعد
ازچند دقیقه در سمتم باز شد و باران کنارم جای گرفت.با نگرانی بهش زل زدم.دستای مثل یخمو تو دستای گرمش فشرد و گفت:
_حوا چرا هیچوقت بهم نگفتی که چته؟چرا هیچوقت منو محرم رازت ندونستی؟
بی حرف نگاهم رو به روبه رو دوختم نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم فشاری به دستام اورد و با لحن دلخوری گفت:
_باشه نگو.
بعد زمزمه مانند طوری که بشنوم گفت:
_میدونم که من هیچ ارزشی برات ندارم.
نفسمو با حرص پرت کردم بیرون.برگشتم سمتشو گفتم:
_باشه باشه،بذار برسیم تا ثابت کنم که برام بی ارزش نیستی.
با قهر روشو برگردوند و گفت:
_نخواستم.حوصله نازکشیدن نداشتم.در جلو باز شد و هیراد نشست پشت فرمون.با خشم از تو اینه زل زد به صورت رنگ پریدم.با استرس گوشه
لبمو جوییدم.باید خودم رو واسه یه جدال اماده میکردم.چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.چرا پشیمون نیستم؟
*
سه ماهی از اون حادثه میگذشت.تابستون شروع شده بود و گرمای هوا به شدت ازار دهنده بود.اونجوری که عسل میگفت و خودمم دیده
بودم جدیدا حال مانی خیلی بدتر شده بود.شبا همش با کابوس از خواب میپرید و زیاد با کسی حرف نمیزد.گوشه گیر و منزوی شده
بود.چند باری به دیدنش رفته بودم اما انگار باهمه دنیا قهر بود.همه خیلی نگرانش بودیم....
اما ازاد
وکیلش هیچ راهی نتونست برای اثبات بی گناهیش پیدا کنه.یجورایی همه قبول کرده بودن و باور کرده بودن که ازاد قاتله.بابا قاضی
پرونده ازاد بود و میگفت که به احتمال زیاد قصاص میشه.البته وقتی داشت با مامان حرف میزد یواشکی شنیدم.اما من مطمئنم که اون

romangram.com | @romangram_com