#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_234

_نه
*یدفعه مادرش اخمی کرد و گفت:
_برو کنار تامن حق این پسرو بزارم کف دستش اصلا به تو چه؟توکی باشی؟
اخمام غلیظ ترشد.باصدای خشنی گفتم:
_اولا ازاد مظنون به قتله نه مجرم،ثانیا اگر هم ثابت بشه که کار ازاد بوده شما حقی ندارین روش دست بلند کنین قانون کارخودش رو
انجام میده.
همه بادهنی باز داشتن نگام میکردن .باخشم ونفرتی که توچشماش موج میزد مچ دستشو ازدستم کشید بیرون و رفت کنار مزار هانی
ایستاد.ازخشم به نفس نفس افتاده بودم .
ازهمونجاداد زد :_این قاتلو ازجلوی چشمام دور کنین
پوزخندی زدم ومثل خودش بافریاد گفتم:
_من مطمئنم که ازاد قاتل نیستیدفعه کیارش باقیافه ای عصبی گفت:
_ خانوم مرتضوی خودتونو کنترل کنین ازاد قاتل نیست و اینو بهتون ثابت میکنه
پشت بندش عسل هم مشابه این جملات رو تکرارکرد.چون جلوی ازاد ایستاده بودم نفسای گرمش به پشتم برخورد میکرد.برگشتم سمتش
بادیدن غم توچشماش قلبم تو سینم فشرده شد.با دیدن نگاهم سمت خودش لبخند غمگینی زد.هیچوقت اینجوری ندیده بودمش.اصلا دوست
نداشتم غمگین ببینمش.لبخند محکم و اطمینان بخشی زدم و لب زدم:
_من اطمینان دارم که تو قاتل نیستی.
با شنیدن جملم لبخندش پررنگ تر شد و مثل خودم لب زد:
_ثابت میکنم حوا،به همشون ثابت میکنم.
لبخندم وسیع تر شد.داشتم تو سیاهی شباش غرق میشدم.چشمایی کشیده و خمار...مشکی،چقدر چشاش خوش حالته.با فشرده شدن بازوهام
به عقب برگشتم که با قیافه برزخی هیراد روبه رو شدم.با دیدنش احساس کردم نفسم تو سینه حبس شد.زیرلب نالیدم:
_هیـراد..
با خشم گفت:
_برو تو ماشین.

romangram.com | @romangram_com