#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_233
بعد از کمی حرف زدن با عسل رفتم تواتاقم و درو بستم،بغض داشت خفم میکرد.مسیر حموم رو در پیش گرفتم تا راحت تر بتونم هق
هق گریه هامو ازاد کنم.
*
صدای قران ،جیغ،شیون،دادوگریه منو شدید یاد اتفاقات گذشته مینداخت .خوب یادمه که تومراسم ایمان هم دقیقا همین وضعیت بود.شایدم
بدتر...مانی خیلی شوکه بود.کیارش و امید زیربغلشو گرفته بودن تا ازسقوطش جلوگیری کنن.عسل،عاطفه و...هرکی که میشناختم اینجا
حضورداشتن.مادرهانی ازحال رفت منو باران تند دوییدیم طرفش وبردیمش زیرسایه ی درخت.اززور گریه چشماش باز نمیشد هذیون
وارزیرلب زمزمه میکرد:
_دسته گلمو کشتن،دخترمو کشتن
بغض الود بهش خیره شدم.نمیدونستم برای اینکه به حالش کمی التیام ببخشم چی بگم اما میدونستم کوچیکترین وکمترین چیزی که تواین
حالت به ادم ارامش میده گریه کردنه دستامو دورانی روپشتش حرکت دادم.همون موقع عسل نزدیکمون شد.تودستش یه لیوان اب قند بود
لیوانو به طرف مادرهانی گرفت یکدفعه باصدای نعره ای سرم به اون سمت برگشت.نگاهم ب مانی افتاد هانی رو داشتن خاک میکردن
.احساس میکردم این نعره زدنش ازروی خشمه رگای دست وگردنش متورم شده بودوصورتش به کبودی میزد همه باتعجب و وحشت به
این حالاتش زل زده بودیم .کیارش سعی داشت ارومش کنه یهو دیدم نگاهش به سمتی خشک شد رد نگاهشو گرفتم و رسیدم بع
ازاد.بابهت به ازاد نگاه کردم که دور دوتا مچ دستش دستبند زده بودن.دوتا سربازهم دوطرفش ایستاده بودن.مانی بانفرت به ازاد زل زده
بود.اومدن ازاد تواین ساعت و اینجا اصلا کاردرستی نبود.یدفعه مادر هانی بادیدن ازاد باتعجب بهش زل زد اما طولی نکشید که تعجب
جاشو به خشم داد.باقدمای بلند حرکت کردسمت ازاد.همه ساکت و مات به ازاد زل زده بودیم.یهو دست مامان هانی رفت بالاو باقدرت
نشست سمت چپ گونه ی ازاد.بابهت بهشون زل زدم.ناخواسته تا اومدم حرکت کنم برم سمتشون باران بازومو گرفت و منو سرجام نگه
داشت .باخشم سرمو به سمت باران برگردوندم این حالاتمو درک نمیکردم.یدفعه مادر هانی باجیغ گفت:
چطورتونستی دسته گلمو بکشی؟هان؟چطورتونستی؟
نگاهمو به ازاد دوختم که سرش پایین بود.ازدیدن این صحنه قلبم توسینه فشرده شد.چرا هیچکس ازش دفاع نکرد؟چرا هیچکدوم
ازدوستاش هیچی نگفتن؟پوزخندی زدم.برای بار دوم دست مامان هانی رفت بالا تا بشینه روی صورت ازاد.نمیدونم باچه نیرویی خودمو
بهشون رسوندم وقبل ازاینکه دستاش به صورت ازاد برخورد کنه خودمو پرت کردم جلوش و مچ دستاشو تودستم گرفتم خشمش جاشو به
تعجب داد.ازبین دندونای بهم فشردم گفتم:
romangram.com | @romangram_com