#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_232

اور خلاص کنم.یه احساس خاص و ناب داشتم.یه حس بکر...یه حسی که تاحالا نداشتم.
اولین چیزی که به مغزم رسید و به زبون اوردم:
_فکر کنم غذا سوخت!
بنظر جمله مسخره ای میومد که تو این شرایط گفتم اما باید خودمو یجوری از این حس بکر و ناب خلاص میکردم میدونستم که به نفعم
نیست!با این حرفم چند ثانیه تو چشام خیره شد و چیزی زیرلب زمزمه کرد که نفهمیدم به ارومی از جاش پاشد و رفت سمت اشپزخونه.با
رفتنش نفس حبس شدمو فرستادم بیرون.نفسام ریتم خاصی داشت.دستای یخ زدمو گذاشتم رو گونه های ارغوانی رنگم.
***
با تکون دستی به ارومی چشامو باز کردم.متوجه مامان شدم که داشت صدام میزد.رسیده بودیم.با کرختی از ماشین پیاده شدم.تقریبا
نزدیک به شب بود.اتفاقات اخیر انقدر پیچ در پیچ و پشت سرهم بود که تا میومدم یکی رو تجزیه تحلیل کنم اتفاق بعدی می افتاد.گوشیم
زنگ خورد...نگاهی به اسکرین گوشی انداختم.عسل بود.به محض جواب دادنم صدای گریش اومد:
_حوادیدی چه خاکی به سرمون شده؟
فکرم رفت سمت اتفاق جدیدی که گریبان گیر هممون شده بود.با صدای پربغضی گفتم:
_سلام عسلی.
صدای هق هق مظلومانش میومد زمزمه مانند گفت:
_هانی هانی،حوا هانی رفت،حوا هانی دیگه هیچوقت نمیاد هیچوقت اون لبخندای خجالت زده و چشمای برق زده دریاییشو نمیبینیم،حوا
دیگه هیچوقت نمیتونم مچ معاشقشو با مانی بگیرم،وای حوا مانی،مانی داره دیوونه میشه،حوا نمیدونی که چقدر داغونم نمیدونی که حال و
روزم چیه،حوا دیگه هانی نیست تا بیاد و باهمون لبخند خاصش منو به خونش دعوت کنه تا کیک توت فرنگیشو بخورم،دیگه نیست تا
موقع مهمونی عزا بگیره و بگه من چی بپوشم حوا هانی دیگه نیست دوستم رفت دوستم رفت.
بغض داشت خفم میکرد زمزمه کردم:
_اروم باش عسل.انگار که اصلا صدامو نشنید باهمون لحن سوزناک گفت:
_حوا من باورم نمیشه که داداشیم هانی رو کشته باشه،ازادم ازارش به یه مورچه نمیرسید چه برسه به اینکه بخواد هانی رو بکشه،کسیو
که نامزد صمیمی ترین دوستشه.
_میدونم عسلی،هممون میدونیم که ازاد قاتل نیست،ایشالله که ثابت میشه.

romangram.com | @romangram_com