#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_231
_یعنی میخوای با مانتو بشینی؟
دستی به گردنم کشیدم و گفتم:
_زیر مانتو چیزی نپوشیدم.
حرکت کرد رفت سمت چپ که یه راهرو بود.بعد چند دقیقه با یه لباس ابی اسمونی برگشت.لباس رو سمتم گرفت و با لحن بامزه ای
گفت:
_کوچیکترین لباسمه.
با لبخند از دستش گرفتم و گفتم:
_ازهیچی بهتره.
هدایتم کرد سمت اتاقی تا لباسمو عوض کنم بعد از پوشیدن لباس از اتاق خارج شدم و وارد پذیرایی شدم.
*
باهم رفتیم و رو کاناپه نشستیم.از بس خندیده بودم دل درد گرفته بودم.عماد کنارم نشست،پاهامو گذاشتم رو پاشو رو کاناپه لم دادم.عماد
چپ چپ نگام کرد و گفت:_راحتی عشقم؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_عالی.یدفعه دستشو برد کف پامو با یه لبخند موذی کف پامو قلقلک داد.غش غش شروع کردم به خندیدن و سعی کردم پامو از حصار دستاش
خلاص کنم ولی نامرد پاهامو سفت چسبیده بود و اجازه تکون خوردن نمیداد.در حالی که غش غش میخندیدم گفتم:
_ولم کن وای دلم.یدفعه دست از قلقلک دادن پاهام برداشت ولی پاهام هنوز تو حصار دستاش بود.نگاهی به پاهام انداخت و گفت:
_چرا انقدر پاهات کوچیکه؟
احساس میکردم از بس خندیدم لبام کش اومده دستمو دو طرف گونم گذاشتم و گفتم:
_من چمیدونم مربوط به ژنه دیگه حتما.
نوازش وار دستشو رو انگشتای پاهام کشید و گفت:
_پوستت مثل پوست بچه هاس،نرم و لطیف.
احساس میکردم گونه هام ارغوانی شده.نوازش گونه دستشو از انگشتای پام کشید بالاتر با یه ریتم خاص دستشو حرکت میداد.رسید به
ساق پام مسخ شده داشتم به حرکت دستاش نگاه میکردم.عرق سردی رو بدنم نشسته بود.نمیدونستم چجوری خودمو از اون فضای خفقان
romangram.com | @romangram_com