#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_230
_چرا اینجوری شدی دخترم؟
با ترس از تو بغل مامان اومدم بیرون و گفتم:
_چطوری؟؟
دستاشو دو طرفم صورتم قاب کرد و گفت:
_چشات باز بود و داشتی گریه میکردی اما هرچی صدات میزدیم و تکونت میدادیم هیچ عکسلعملی نشون نمیدادی.در حالی که سعی میکرد لبخند بزنم دست دراز کردم و اشکاشو پاک کردم.نگاهی به بابا کردم داشت از تو اینه نگام میکرد.تو چشاش
دنبال یه حس خاص میگشتم یه حسی که دلگرمم کنه!اما هیچی نبود!چونم از بغض شروع کرد به لرزیدن.بابا نگاهشو از روم برداشت و
به مامان نگاه کرد و گفت:
_سوارشو عزیزم بهتره حرکت کنیم.
مامان پیشونیم بوسید و سوار شد.بغض داشت خفم میکرد.خاطره های گذشته دوباره برام پررنگ شده بود.بابا استارت زد و راه
افتاد.دوباره خاطره های اون شب داشت برام زنده میشد.چشامو بستم و به اون شب فکر کردم...
*فلش بکی به گذشته*
نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم.اولین بار بود که تو همیچن موقعیتی قرار میگرفتم.بعد چند لحظه سرشو از سرم جدا کرد.به ارومی
چشامو باز کردم،اما چشمای اون هنوز بسته بود.اروم زبونشو کشید رو لباشو زمزمه مانندگفت:
_خانوم خوشمزه ی منی.
بعد زدن حرفش به ارومی چشاشو باز کرد.بادیدن چشمای بازش از خجالت قرمز شدم.ناخوداگاه سرمو تو سینش فرو بردم که قهقه
خندش رفت هوا.منو از خودش جدا کرد و با لحن شیطونی گفت:
_خب خانوم خوشمزه من،بریم خونه رو بهت نشون بدم یا......؟
حرفشو ادامه نداد و شروع کرد به خندیدن با خجالت گفتم:
_بدجنس نشو بیشعور.
لپمو کشید و منو به جلو هدایت کرد.وارد پذیرایی شدیم،رو کاناپه های نارنجی رنگش نشستم.
_لباستو عوض کن عزیزم.یادم اومد که لباسی با خودم نیاوردم و لباسی که زیر مانتوم پوشیدم مناسب نیست!ناخواسته اخم کمرنگی کردم و گفتم:
_نه نمیخواد همینجوری راحتم.
با تعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com