#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_229

با این حرفش گر گرفتم.مخصوصا اینکه سرش نزدیک گوشم بود نفساش مستقیم میخورد به گردنم.
*
درحالی که سعی میکردم از بین دستاش فرار کنم گفتم:
_خونمون؟!!!
سفت تر منو چسبوند به خودشو گفت:
_اره خونمون،خونه منو تو چند وقت دیگه هم تولمون.
احساس کردم یچیز ته دلم فرو ریخت.
"تولمون"
انگار که متوجه حالم شد.
منو به دیوار چسبوند و خودشم از جلوچسبید بهم.یجورایی منو بین خودشو دیوار چفت کرد و گفت:
_بچه منو تو حوا،فکرشو بکن بچه ای که از وجود منو توعه،بچه ای که ثمره عشقمونه.
تو چشماش خیره شدم وقتی که داشت این جمله رو میگفت چشماش برق خاصی میزد.با یه لبخند خاص داشت نگاهم میکرد.با خجالت
سرمو انداختم پایین.تاب نگاه کردن به چشماشو نداشتم.دستشو بند چونم کرد و سرمو به سمت بالا هدایت کرد.با صدای بمی گفت:
_به من نگاه کن.
ذره ذره نگاهمو اوردم بالا تا بالاخره رسیدم به چشماش.زمزمه کرد:
_چرا نگاهتو ازم میدزدی؟
معصومانه تو چشاش خیره شدم و لبامو غنچه کردم و گفتم:
_چون خجالت میکشم.
به محض تموم شدن جملم نرمی چیزی رو روی لبام حس کردم.
***
با صدای مامان گیج بهش زل زدم.متوجه توقف ماشین شدم،در سمت من باز بود و مامان کنارم زانو زده بود و صدام میزد.با گیجی گفتم:
_چی شده مامان؟
با شنیدن صدام منو کشید تو بغلش و با صدای لرزونی گفت:

romangram.com | @romangram_com