#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_228

تو سکوت زل زدم بهش.پوزخندی زد و گفت:
_بگو راحت باش،بگو که بهم اعتماد نداری!
اخمم غلیظ تر شد و گفتم:
_بحث اعتماد نیست،تو باید نظرمنم تو این مورد میپرسیدی اما بدون اینکه نظرمو بپرسی و به نظرم احترام بذاری برداشتی منو اوردی
اینجا.
گره از اخماش باز شد.اومد سمتم ودستشو دور شونم حلقه کرد و گفت:
_باشه عزیزدلم حق با توعه،حالا بریم داخل؟
لبمو گاز گرفتم و گفتم:
_خب بریم.
با اینکه راضی نبودم و کمی میترسیدم اما قبول کردم تو این مدت خطایی ازش سرنزده بود.با هم به سمت مجتمع حرکت کردیم.وارد
اسانسور شدیم.نگاه خیرش روم سنگینی میکرد.با خجالت سرمو انداختم پایین.میدونستم که پدر و مادرشو تو بچگی از دست داده و تنها
زندگی میکنه،قبلا بهم گفته بود.با توقف اسانسور باهم اومدیم بیرون.جلوی در قهوه ای رنگی وایساد.با کلیدی درش رو باز کرد،درو
بسمت داخل هل داد خودش کنار واحد وایساد و گفت:
_بفرمایین بانو.
لبخندی زدم کفشمو در اوردم و وارد شدم.پشت سرم اومد داخل و درو بست.تاریکی خونه اجازه نمیداد که خونه رو واضح ببینم.دستشو
از شونم رد کرد و رسوند به دیوار،کلیدی رو فشرد که برقای خونه روشن شد.خونه خوشگلی بود که خیلی با سلیقه چیدمان شده بود.با
دیدنش چشام برقی زد و گفتم:
_چقد خوشگله.
فشاری به کمرم وارد کرد و گفت:
_خوشت اومد؟
با لبخند گفتم:
_اره.کنار گوشم زمزمه کرد:
_دیگه بهتره از این به بعد به اینجا بگیم خونمون.

romangram.com | @romangram_com