#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_227

گفتم:
_کجا داریم میریم؟
با لحن مرموزی گفت:
_سورپرایزه.
با لجبازی گفتم:
_بگو بگو.
با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نچ نچ اصرار نکن که نمیگم.
به نشونه قهر سرمو برگردوندم و از پنجره به بیرون خیره شدم.زیرلب گفتم:
_نگو خب.
_قهر نکن جوجه به وقتش میفهمی.
چیزی نگفتم و به مسیر پیش روم زل زدم.بعداز نیم ساعت جلوی یه مجتمع توقف کرد.با تعجب به اطرافم نگاه کردم.واسم اشنا نبود.هیچ
رستورانی هم اطرافمون نبود!
_پیاده شو خانومی.با تعجب پیاده شدم.متوجه سنگینی نگاش شدم.با تعجب گفتم:
_اینجا کجاست؟
_اپارتمان بنده.
چشام.گنده تراز حد معمول شد.با صدای کنترل شده ای گفتم:
_اپارتمانت؟
_اره دیگه،گفتم یکم تنوع ایجاد کنیم و امروز ناهار رو تو اپارتمانم بخوریم.
ناخواسته اخمی مهمونی چهرم شد.این دیگه سورپرایز نبود.قبلش باید بهم میگفت.زمزمه کردم:
_باید بهم میگفتی که میخوایم بیایم اینجا.
اونم اخم کمرنگی کرد و گفت:
_یعنی از اینکه اینجایی راضی نیستی؟

romangram.com | @romangram_com