#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_226
گوشی رو قطع کردم و به قفسه سینم چسبوندم.چشامو از لذت بستم.
_مامان میخوام برم تولد یکی از دوستام،تو یه رستوران ناهار دعوتمون کرده،برم؟؟
مامان از بالای عینکش بهم نگاه کرد و گفت:
_جدیدا خیلی میری بیرونا.
با استرس بهش خیره شدم،در حالی که سعی میکردم به خودم مسلط باشم گفتم:_وای مامان تولد دوستمه دیگه یعنی میگی تولد دوستمم نمیتونم برم؟
مامان عاصی شده بهم چشم دوخت و گفت:
_باشه برو ولی به شرطی که زود برگردیا،وگرنه دیگه نمیذارم بری بیرون.
خوشحال رفتم و گونه هاشو محکم بوسیدم.دوییدم سمت اتاقم و در کمدمو باز کردم و به رگال لباسام خیره شدم.
امروز بابا دادگاه داشت تا غروب نمیومد،و این خیلی خوب بود.
*
مانتو کرم رنگمو برداشتم و پوشیدم.واسه اینکه به مامان گفته بودم دارم میرم تولد یکم بیشتر از حد معمولی ارایش کردم.احساس گرما
میکردم.مانتومو در اوردم و زیرش یه تاپ دوبندی پوشیدم.مانتومو که در نمی اوردم میخواستیم بریم رستوران یه ناهار بخوریم
دیگه.نگاهی به ساعت کردم،هنوز نیم ساعت وقت داشتم،لاکمو برداشتم و دستو پامو لاک زدم.کفش پاشنه بلندمو پوشیدم،نگامو از تو اینه
به خودم دوختم.ازخودم خوشم اومد.خوب شده بودم.تند تند از خونه خارج شدم و رسیدم سرخیابون.مزداتری عمادو دیدم،حرکت کردم
همون سمت.به محض دیدنم از ماشین پیاده شد و در جلو رو برام باز کرد.با لبخند رو صندلی جلو جای گرفتم.خودشم سوار
شد،عطرخوشبوش پخش ماشین بود.نفس عمیقی کشیدم.استارت زد و راه افتاد.با لبخند برگشت طرفم و دستمو تو دستاش گرفت.بوسه ای
رو دستام زد و گفت:
_خوبی خانومم؟
لبخندی زدم و گفتم:
_مرسی عمادم تو خوبی؟
لپمو کشید و گفت:
_تـوپ.
دستم رفت سمت ضبطو روشنش کردم.مسیری که داشت میرفت برام اشنا نبود.فشاری به دستاش که تو دستم بود وارد کردم وبا کنجکاوی
romangram.com | @romangram_com