#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_225

از وقتی که یادمه این چند تا خصوصیت بارز جز اخلاقای بابا بود.همیشه سعی میکرد باهام خوب باشه اما انگار با این اخلاق و نوع
زندگی خو گرفته بود.همیشه پشت اون چهره سرد و یخیش دنبال یه چشمای مهربون و یه لبخند شیرین میگشتم.البته تا قبل از 16سالگیم
اوضاع خیلی بهتر بود.اما بعد از 16سالگیم و اون قضیه........
*فلش بکی به گذشته*
9ماه از اشنایی منو عماد میگذشت.9ماه بود که شده بودشبو روزم.9ماه میشد که زندگیم تو هرم نفساش خلاصه میشد.با صدای پیام
گوشیم کتابمو بستم و پریدم سمت گوشی.اسم"عمادم"رو اسکرین گوشی بهم چشمک میزد.به سرعت دوییدم و در اتاقمو قفل کردم و پشت
بندش جواب دادم:
_جونم؟
_سلام خانومم،حالت چطوره؟
نفس عمیقی کشیدمو درحالی که لبخندمو کنترل میکردم گفتم:
_سلام عزیزم،اگه تو خوب باشی منم خوبم.
_به فکر قلب منم باش خانوم کوچولو.
خنده کوتاهی کردم دوست داشتم زمان متوقف شه و تا ابد به همین صورت بمونم به صدای نفساش گوش بدم.
_ناهار میای بریم بیرون زندگی من؟
لبمو جوییدم و گفتم:
_خودم که دلم میخواد اما به مامان اینا چی بگم؟
_بگو با یکی از دوستات داری میری ناهار بیرون،اها بگو که با سارا میری.یدفعه یاد سارا افتادم تو این مدت که با عماد بودم اخلاق سارا خیلی باهام تغییر کرده بود.احساس میکردم که به رابطه منو عماد حسادت
میکنه.لبمو غنچه کردم و با حرص گفتم:
_خودم یکاریش میکنم تو تا دوساعت دیگه بیا دنبالم.
_ای به روی جفت چشام،قربون خانوم خوشگلم بشم.
لبامو با هیجان گاز گرفتم و گفتم:
_فعلا عمادم.
_میبینمت حوای من.

romangram.com | @romangram_com