#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_224

سوالی بهش نگاه کردم دوباره ادامه داد:
_9:45دقیقه شب به قتل رسیده.
خدایا بدشانس تراز منم تو این دنیا هست؟با پوزخند گفت:
_و یچیز جالب تر میدونی چیه؟
_چی؟
با تک خنده ای گفت:
_اینکه نیم ساعت بعدش یکی از همسایه ها صدای پای تورو میشنوه که از واحد خانوم هانی داره میری سمت اسانسور،اونم عصبی و
ژولیده.
زمزمه مانند گفتم:
_من نکشتمش.
_منم نمیگم که تو کشتیش اما همه مدارک علیه توعه ازاد.
از جاش پاشد و کاغذاشو مرتب کرد و تو دستش گرفت فشاری به شونم وارد کرد و گفت:
_من میرم،بهتره توام یکم تنها باشی.
سری براش تکون دادم صدای در اتاق نشون دهنده رفتنش بود.سر دردم شدت گرفته بود،کاش بهش میگفتم یه قرصی چیزی برام بیاره
که بخورم بلکه این سردرد لعنتی که گریبان گیرم شده برطرف شه.
~~~ازنگاه حوا~~~~
تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم برمیگشتیم تهران.اخمای بابا شدید توهم بود.مامان هم ساکت و صامت مثل همیشه رو صندلی جلو جای
گرفته بود.سرمو به شیشه سرد و مرطوب پنجره تکیه دادم.سردی شیشه باعث میشد که یکم از التهاب درونم کم شه.نگران بودم.
اما نگران چی؟!یا بهتره بگم نگران کی؟!یاد گریه های رعنا جون افتادم،وقتی که فهمید هانی به قتل رسیده و انگشت اتهام به سمته ازا ِد.یاد اخمای درهم اقای ادین افتادم.یاد مشتای
بهم فشردش افتادم که میگفت مطمئنه پسرش قاتل نیست و بهترین وکیل رو برای ازادیش میگیره.بغض بزرگی نشست تو گلوم خوشبحال
ازاد که همچین دلگرمی داره،خوشبحالش که بهش اطمینان دارن.نگاهمو دوباره به بابا دوختم...
سرد..خشک..یخی..
با اخمایی درهم..

romangram.com | @romangram_com