#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_223
_دیروز ظهر بهم زنگ زد،گفت که خیلی وقته بهم علاقه داره،گفت که اگه من نامزدیشو با مانی بهم نزنم میره به مانی میگه که من با
زور باهاش رابطه داشتم،در صورتی که اصلا اینطور نبوده.
_ساعت چند بهت زنگ زد؟
انگشتمو رو شقیقم مالش دادم و گفتم:
_نمیدونم ظهر بود،1یا 2دقیق یادم نیست.
_خب ادامه بده.
_عصبی شدم،به هیچ وجه راضی نبودم که چنین اتفاقی بیفته،واسه همین به محض قطع کردن تلفن حرکت کردم سمت تهران،با بالاترین
سرعتی که ممکن بود خودمو رسوندم تهران.
مکثی کردم و دوباره ادامه دادم:
-شب رسیدم،هرچی زنگ خونشو زدم کسی جواب نداد،موبایلشم خاموش بود،نشستم تو ماشین به امید اینکه از خونه بیاد بیرون یا شایدم
بره خونه،چون نمیدونستم کجاست.
لبمو گاز گرفتم.میدونستم که همه مدارک علیه منه.
_ادامه بده ازاد،دیگه چی شد؟
_یکی از همسایه ها اومد بیرون،ازش خواستم که درو نبنده،اونم قبول کرد،وارد ساختمون شدم و رفتم جلوی در واحدش،هرچقدر زنگ
زدم بازم کسی درو باز نکرد،انگار که اصلا کسی تو خونه نبود،بیخیالش شدم،دوباره برگشتم شمال،وقتی رسیدم 4صبح بود،دیگه ویلا
نرفتم و رفتم کلبه خودم.
_کسی رو داری که بتونه اثبات کنه تو توی کلبه بودی؟یدفعه یاد حوا افتادم،نه نباید پای اون به این قضیه باز شه تو چشماش خیره شدم که با موشکافی داشت نگاهم میکرد.با تحکم گفتم:
_نه.
اونقدری تحکم توی صدام زیاد بود که نفس عمیقی کشید و گفت:
_خب حالا من شروع میکنم،خانوم هانیه مرتضوی با اخرین کسی که قبل قتلش تماس گرفته تو بودی.
پوزخندی رو لبام شکل گرفت.در واقع این پوزخندی بود که به خودم زدم.تکیشو داد به صندلی و گفت:
_میدونی چه ساعتی به قتل رسیده؟
*
romangram.com | @romangram_com