#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_222
مانی مانی
میدونستم که رابطم با مانی بهم میخوره.زمزمه کردم:
_بد کردی هانی بد کردی.
به محض تموم شدن جملم صدای در اتاق اومد.سرمو بلند کردم و به کسی که داخل اتاق شده بود چشم دوختم.تاریکی اتاق اجازه نمیداد که
چهرشو تشخیص بدم.اومد و روبه روم نشست.سردی بیش از حد چهرش بیشتر از همه اجزای صورتش تو چشم بود.دستاشو بهم قلاب
کرد و با صدای بم و مردونه ای گفت:
حالتون چطوره اقای ازاد ادین؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_بدنیستم.نگاهش رو پوزخندم خشک شده بود.پوزخندی که رو لباش بود غلیظ تر شد.دستی پشت گردنش کشید و گفت:
_چرا کشتیش؟
چشامو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_من نکشتمش.
خنده کوچیکی کرد و گفت:
_همه اولش همینو میگن!
وجدانن تحمل کردنش از توانم خارج بود.دوست داشتم مشتمو تو صورتش خالی کنم.با لحن نه چندان دوستانه ای گفتم:
_اقای محترم میشه لطف کنین سوالاتتون رو بپرسین؟
با این حرفم اخم رو چهرش پررنگ تر شد.انگار که از جملم خوشش نیومد.
_ببین میخوام باهام راحت باشی ازاد،من به اقای ادین خیلی ارادت دارم پس هر اتفاقی که بینتون افتاده و فکر میکنی که به روند این
پرونده کمک میکنه بهم بگو.
نگاهمو به انگشتای دستم دوختم و زیرلب گفتم:
_یه شب منو خونش دعوت کرد،یه شربت بهم داد بعد خوردن اون شربت حالت تهوع و سرگیجه بهم دست داد،بعدش دیگه هیچی
نفهمیدم،وقتی صبح بیدار شدم دیدم باهم رو یه تختیم،بعدش یه جر و بحث کوچیک بینمون پیش اومد.
نگاهمو به قیافه متفکرش دوختم که هرحرفی از دهنم در میومد تند تند رو یه برگه ای مینوشت.نفسمو با اه دادم بیرون و ادامه دادم:
romangram.com | @romangram_com