#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_220
_نه هانی؟
خدای من یعنی ازاد هانی رو کشته؟
هانی؟اخه چرا.
اصلا چرا باید ازاد هانی رو بکشه؟
~~~~دانای کل~~~~
پک عمیقی به سیگارش زد و پاهاشو گذاشت رو میز...چند وقتی بود که خیلی بی حوصله شده و دلش یه تنوع میخواست.
اما.......
با شنیدن صدای پایی که بهش نزدیک میشد از گوشه چشم نگاهی به همون منطقه انداخت.با دیدنش پوزخندی زد و گفت:
_چته؟چرا این ریختی شدی؟قبلنا قابل تحمل تر بودی!
دختر با صدای لرزونی در حالی که درد زیر دلش امونشو بریده بود گفت:
_عماد حالم بده،حالت تهوع امونمو بریده،چند روزه که نه شب دارم نه روز،توام که انگار نه انگار،ناسلامتی من زنتم لعنتی.
عماد با شنیدن حرفای دختر با عصبانیت از جاش پاشد و حرکت کرد سمت دختر.دختر با دیدن این حالت عماد ترسیده تو خودش فرو
رفت میترسید از اینکه دوباره بخواد کتک بخوره.عماد خنده عصبی کرد و گفت:
_خب عزیزم ادامه بده همسرم.
عماد نگاهی به وضعیت دختر کرد.دستو پاش میلرزید و رنگش به زردی میزد انگار که واقعا حالش بد بود.برای یه پلحظه دلش برای
دختر پیش روش سوخت نفسشو با شتاب داد بیرون و گفت:
_میگی چیکار کنم؟ببرمت دکتر؟
دختر با بغض و لحن مظلومی گفت:
_یکم بهم توجه کن،چیز زیادی ازت نمیخوام.
پوزخندی رو لبای عماد شکل گرفت گفت:
_این تو بودی که این زندگی رو انتخاب کردی یادته؟
دختر با صدایی که هر لحظه بیشتر از قبل رنگ بغض میگرفت گفت:
_یادمه یادمه اما دیگه بریدم،خسته شدم از دوییدن و نرسیدن،مگه چی ازت کم میشه یکم به زنت یکم به بچت توجه کنی؟
romangram.com | @romangram_com