#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_219

حرکت کرد سمتمون. مرده بازوشو کشید که ازاد مثل ببر وحشی غضبناک نگاش کرد که سرشو انداخت پایین.ازاد اومد و جلوی رعنا
جون ایستاد.رعنا جون بادیدن ازاد اشکاش رو گونهوهاش ُسر خورد و با لحنی بهت زده گفت:
_ازاد چی شده؟اینجا چخبره؟
ازاد نفسشو با حرص داد بیرون و نگاهشو چرخوند که یدفعه نگاش افتاد به من.چند ثانیه به چشام خیره شد.ولی سریع قبل اینکه بتونم
عکسلعملی نشون بدم نگاهشو معطوف به چهره رعناجون کرد و گفت:
_مامان من باید برم،خودمم نمیدونم چرا یعنی گیجم،اما برمیگردم،مراقب خودت باش زندگیم.
بوسه ای رو پیشونی رعناجون کاشت و قدمایی بلند حرکت کرد سمت ماشین و نشست توش.نگاهمو چرخوندم سمت بابا که داشت با اقای
ادین حرف میزد.نگاهمو به هیراد دوختم که کنار باران وایساده بود.بدون مکث حرکت کردم سمتشو تند تند پرسیدم:
_هیراد چرا ازادو بردن؟مگه چی شده؟
هیراد موشکافانه بهم خیره شد.بفرما الان دوباره باید سوال جوابم کنه.چشمای خودشم ناراحت بود،چنگی تو موهاش زد و زمزمه مانند
گفت:
_قتل.
چی؟
قتل؟
هیراد داره شوخی میکنه درسته؟
با صدای بهت زده و ناباوری گفتم:
_چـ.....چی؟قـ...تـل؟
کلافه وار سری تکون داد و گفت:
_اره قتل،خودش که ادعا میکنه کاری نکرده اما مظنون اول پروندس،فعلا که برای یسری تحقیقات و سوالات بردنش تهران.دستمو جلوی دهنم گرفتم و با چشمایی گشاده شده به دهن هیراد خیره شدم.چطور ممکنه اخه؟ازاد؟نه نه من باور نمیکنم.باران با صدای
ناراحتی گفت:
_مقتول کیه؟
_مثل اینکه نامزد یکی از رفیقاشه،هانیه مرتضوی یا همون هانی.
باران با بهت گفت:

romangram.com | @romangram_com