#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_218
- امرتون ؟
مرد نگاه سردی به هیراد انداخت و گفت :
- ما حکم جلب آقای آزاد آدین رو داریم .
چشام گنده شد .ولی هیراد با اینکه تعجب کرده بود خودشو کنترل کرد و با همون لحن مغرورانه و صدای خشنی گفت :
- سرگرد آزاد هستم .میتونم حکمتون رو ببینم؟
مرده نگاهش رنگ تعجب گرفت و احترامی گذاشت و گفت :
- شرمنده که از اول نشناختم جناب سرگرد .
بعد برگه ای رو مقابل هیراد گرفت .هیراد دست دراز کرد و برگه رو گرفت .بعد چند دقیقه سرشو بلند کرد و گفت :
- دنبالم بیاین .دنبالشون کشیده شدم .یعنی چی که حکم جلب آزادو دارن ؟در ویلا رو باز کردیم و وارد شدیم .همه با تعجب داشتن به ما نگاه می کردن
.با قدهای کوتاه رفتم کنار باران ایستادم .با چشاش ازم می پرسید که چی شده شونه ای به نشونه ی ندونستن بالا انداختم .اون مرده با
دیدن بابا با احترام اومد جلو و احوالپرسی کرد هیراد با گفتن اینکه میره آزادو بیاره از پله ها رفت بالا .گیج بودم .بعد چند دقیقه آزاد و
آقای ادین اومدن پایین . چشمای آزاد بازم بی روح بود .با گفتن این که میخوان تنها صحبت کنن ما از ویلا زدیم بیرون و فقط هیراد وبابا
و آزاد و آقای ادین با اون مرده داخل بودن. رعنا جون با استرس نگاهی به من انداخت و گفت :
- حوا جان اگه اتفاقی افتاده و تو خبر داری خواهش می کنم به من بگو .
لبامو با زبونم تر کردم و گفتم :
- من خیلی گیجم اصلا نمی دونم چی شده با هیراد بیرون بودیم یدفعه اون آقا اومد وگفت که اومده و حکم جلب آزادو داره .
به محض تموم شدن جملم رعنا جون یه جیغ خفیف کشید و با بهت دستاشو گذاشت رو دهنش و پر بغض گفت :
- حکم جلبشو دارن ؟چرا ؟
دیگه حرفی از قضیه هانی وقتش نزدم .هرچند که مطمئن نبودم.اما حس میکردم که ربطی بین این دوتا موضوع هست.همه مضطرب
بیرون نشسته بودیم .واقعا نمیدونستم چرا اومدن دنبال آزاد ؟
*
بعد ازنیم ساعت اومدن بیرون.اخمای ازاد شدید درهم بود.یعنی اخمای همه تو هم بود.اون مرده که خودشو سروان رستگار معرفی کرده
بود بازوی ازاد رو تو دستش گرفته بود و داشت هدایتش میکرد سمت همون ماشین پلیس.ازاد با دیدنمون مکثی کرد و بعد ازچند ثانیه
romangram.com | @romangram_com